![]() |
![]() |
|
|
در زمانهای قدیم که هنوز پای بشر به زمین باز نشده بود فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک. دیوانگی فریاد زد آه قبوله. من چشم می ذارم. چون کسی نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد: یک.دو.سه...همه دنبال جایی بودند که قایم شوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت میان انبوهی از زباله ها قایم شد. اصالت به میان ابرها رفت.
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9 AM توسط آزیتـا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
طاقت بیار , میشه شنید , خندیدن دلخواه رو
تو زنده می مونی رفیق , طاقت بیار این راه رو طوفانو پشت سر بذار , اون سمت ما آبادیه این زمزمه تو گوشمه , فردا پر از آزادیه. |
|
RSS
|