![]() |
![]() |
|
|
در شهر آرزو های من نیلوفر های آبی و زورق های شکسته بر سطحی از شقایق های واژگون شناور هستند و تا نگاهت به آسمان می افتد چشم هایت پر می شود از شبنم .. در شهر آرزو های من زبان قاصدک های بد خبر ، بسته است و قامت سبز سرو های بهار، آن چنان کوتاه است که می توانی هنگام نهار ، نان و سرو و سبزی بخوری! آه اما من دیگر بیدار نخواهم شد این را به تک تک گنجشک ها گفته ام این را به تمامی حادثه های خوبی که پشت در مانده اند ، گفته ام و حتی این را به حوض پر از آب خانه ی مادربزرگ هم گفته ام و زبانم مو در آورد از بس که گفتم و کسی باور نکرد دروغ است که می گویند : من همیشه حرف های باور نکردنی می زنم! تو آیا صدای پای مورچه های خبیث را شنیدی؟ آن هنگام که بر گونه های سرخ شفق رژه می رفتند و زمین در یک قدمی آسمان بود باور کن ! من اما دیدم و شنیدم چه تیر های مهربانی بر قلب شهاب ها فرو نشستند چه ترانه های مشکوکی بر زبان مادری ابر ها جاری شدند و عاقبت باران گرفت و همه چیز را شست تو آیا تصویر مشوش آن زیباترین پروانه را دیدی؟ آن هنگام که در اوج آبی آسمان چرخ می زد و ناگهان آواز پلیدی او را به سمت خود فرا خواند و به او گفت که در کوچه های انتظار ساکن باش باور کن! من اما دیدم و شنیدم که قلب او چگونه در هیجان مردمک هایش دیوانه وار می تپید! و او که روزی خواب تمامی گل ها را آشفته می کرد چگونه در مرداب کسالت فرو رفت.. باور کن ! من دیگر بیدار نخواهم شد!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 1 PM توسط آزیتـا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
طاقت بیار , میشه شنید , خندیدن دلخواه رو
تو زنده می مونی رفیق , طاقت بیار این راه رو طوفانو پشت سر بذار , اون سمت ما آبادیه این زمزمه تو گوشمه , فردا پر از آزادیه. |
|
RSS
|