تبليغاتX
قاب شیشه ای - شهر آرزوها
 

در شهر آرزو های من

نیلوفر های آبی و زورق های شکسته

بر سطحی از شقایق های واژگون شناور هستند

و تا نگاهت به آسمان می افتد

چشم هایت پر می شود از شبنم

..

در شهر آرزو های من

زبان قاصدک های بد خبر ، بسته است

و قامت سبز سرو های بهار، آن چنان کوتاه است

که می توانی هنگام نهار ، نان و سرو و سبزی بخوری!

آه اما

من دیگر بیدار نخواهم شد

این را به تک تک گنجشک ها گفته ام

این را به تمامی حادثه های خوبی که پشت در مانده اند ، گفته ام

و حتی این را به حوض پر از آب خانه ی مادربزرگ هم گفته ام

و زبانم مو در آورد

از بس که گفتم و کسی باور نکرد

دروغ است که می گویند : من همیشه حرف های باور نکردنی می زنم!

تو آیا صدای پای مورچه های خبیث را شنیدی؟

آن هنگام که بر گونه های سرخ شفق رژه می رفتند

و زمین در یک قدمی آسمان بود

باور کن !

من اما دیدم و شنیدم

چه تیر های مهربانی بر قلب شهاب ها فرو نشستند

چه ترانه های مشکوکی بر زبان مادری ابر ها جاری شدند

و عاقبت باران گرفت

و همه چیز را شست

تو آیا تصویر مشوش آن زیباترین پروانه را دیدی؟

آن هنگام که در اوج آبی آسمان چرخ می زد

و ناگهان آواز پلیدی او را به سمت خود فرا خواند

و به او گفت که در کوچه های انتظار ساکن باش

باور کن!

من اما دیدم و شنیدم

که قلب او چگونه در هیجان مردمک هایش دیوانه وار می تپید!

و او که روزی خواب تمامی گل ها را آشفته می کرد

چگونه در مرداب کسالت فرو رفت..

باور کن !

من دیگر بیدار نخواهم شد!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 1 PM  توسط آزیتـا |