![]() |
![]() |
|
|
دست بردار از این هیکل غم
که ز ویرانی خویش هست آباد. دست بردار که تاریکم و سرد چون فرو مرده چراغ از دم باد.
دست بردار ز تو در عجبم به در بسته چه می کوبی سر. نیست می دانی در خانه کسی سر فرو می کوبی باز به در.
زنده این گونه به غم خفته ام در تابوت. حرف ها دارم در دل می گزم لب به سکوت.
دست بردار که گر خاموشم با لبم هر نفسی فریاد است. به نظر هر شب و روزم سالی است گر چه خود عمر به چشمم باد است.
رانده اندم همه از درگه خویش. پای پر آبله لب پر افسوس می کشم پای بر این جاده ی پرت می زنم گام بر این راه عبوس.
پای پر آبله دل پر اندوه از رهی می گذرم سر در خویش می خزد هیکل من از دنبال می دود سایه ی من پیشاپیش.
می روم با ره خود سر فرو چهره به هم. با کسم کاری نیست سد چه بندی به رهم؟
دست بردار!چه سود آید بار از چراغی که نه گرماش و نه نور؟ چه امید از دل تاریکی کسی که نهادندش سرزنده به گور؟
می روم یکه به راهی مطرود که فرو رفته به آفاق سیاه. دست بردار از این عابر مست یک طرف شو منشین بر سر راه! شاملو
***
فرارسیدن ایام فاطمیه رو به شما عزیزان تسلیت می گم بدرود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 5 PM توسط آزیتـا |
|
|
جوون: ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده؟ پيرمرد:معلومه كه نه! جوون: ولي چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي؟! پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم! جوون: ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه؟! پيرمرد: ببين… اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي! جوون: كاملا امكانش هست! پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي! جوون: كاملا امكان داره! پيرمرد: يه روز ممكنه تو بياي به خونهء من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد مي شدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونهء من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده؟! جوون: ممكنه! پيرمرد: بعد من بهت مي گم كه اين چايي رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي! مرد جوون لبخند ميزنه! پيرمرد: بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد! مرد جوون لبخند ميزنه! پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني! مرد جوون لبخند ميزنه! پيرمرد: بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج مي خواين! مرد جوون در حال لبخند: اوه بله! پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم..!! سلام به همگی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11 PM توسط آزیتـا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
طاقت بیار , میشه شنید , خندیدن دلخواه رو
تو زنده می مونی رفیق , طاقت بیار این راه رو طوفانو پشت سر بذار , اون سمت ما آبادیه این زمزمه تو گوشمه , فردا پر از آزادیه. |
|
RSS
|