تبليغاتX
قاب شیشه ای
 

بوی محرمش میاد/ خیمه و پرچمش میاد/ فرشته از تو آسمون / برای ماتمش میاد/ رقیه دخترش میاد/ صدای مادرش میاد/ تشنگی با لبش میاد/ حسین با زینبش میاد/ شاهزاده ای جوون میاد/ عباس پهلوون میاد/ یه طفل زیبایی میاد/ صدای لالایی میاد/ مسافرای کربلا/ دارن میرن به مهمونی/ دل رو بزن به قافله/ اگه میخوای جا نمونی/ وردار چراغ و پرچمو/ اسبابای محرمو/ بگیر رو دوشت علمو/ دیوونه کن یه عالمو/ توی صف زنجیر زنا/ آقا تماشات میکنه/ اگه یه قطره عاشقی/ وصله به دریات میکنه/ کنار هر سقاخونه/ به تشنه ها آب بنوشون/ بچه های کوچولو رو / لباس سقا بپوشون/ بوی محرمش میاد/ خیمه و پرچمش میاد/ فرشته از تو آسمون / برای ماتمش میاد ...

كاش مرده بودم بابا! كاش فدای تو می شدم! كاش زیر خاك بودم! كاش به دنیا نمی آمدم! كاش كور می شدم و تو را در این حال و روز نمی دیدم.
مگر نگفتند به سفر می روی بابا؟ این چه سفری بود كه میان سر و بدنت فاصله انداخت؟ این چه سفری بود كه تو را از من گرفت؟

بابای شجاع من! چه كسی جرات كرد بر سینه تو بنشیند؟ چه كسی جرات كرد سرت را از تن جدا كند؟ چه كسی جرات كرد دخترت را یتیم كند؟
تو كجا بودی بابا وقتی ما را بر شتر بی جهاز نشاندند؟
تو كجا بودی بابا وقتی به ما سیلی می زدند؟
تو كجا بودی بابا وقتی كاروان را تند می راندند و زهره مان را آب می كردند؟
تو كجا بودی بابا وقتی آب را از ما دریغ می كردند؟
تو كجا بودی بابا وقتی به ما گرسنگی می دادند؟
تو كجا بودی بابا وقتی عمه ام را كتك می زدند؟
تو كجا بودی بابا وقتی برادرم سجاد را به زنجیر می بستند؟
تو كجا بودی بابا وقتی شبها در بیابانهای ترسناك رهایمان می كردند؟
تو كجا بودی بابا وقتی سایه بانی را در ظل آفتاب از ما مضایقه می كردند؟
تو كجا بودی بابا وقتی مردم به ما می خندیدند؟
تو كجا بودی بابا وقتی كه ما بر روی شتر خواب می رفتیم و از مركب می افتادیم و زیر دست و پای شترها می ماندیم؟
تو كجا بودی بابا وقتی مردم از اسارت ما شادی می كردند و پیش چشمهای گریان ما می رقصیدند؟
تو كجا بودی بابا وقتی بدنهایمان زخم شد و پوست صورتهایمان بر آمد؟
تو كجا بودی بابا وقتی عمه زینب سجاد را در سایه شتر خوابانده بود او را باد می زد و گریه می كرد؟
تو كجا بودی بابا وقتی عمه ام زینب نمازهای شبش را نشسته می خواند و دور از چشم ما تا صبح گریه می كرد؟
تو كجا بودی بابا وقتی سكینه سرش را بر شانه عمه ام زینب می گذاشت و زار زار می گریست؟
تو كجا بودی بابا وقتی از زخمهای غل و زنجیر سجاد خون می چكید؟
من بیش از همه به تو محتاجم و بیشتر از همه، فرزند توام، دختر توام، دردانه توام.
هیچ كس به اندازه من غربت و یتیمی و نیاز به دستهای تو را احساس نمی كند. همه ممكن است بدون تو هم زندگی كنند ولی من بدون تو می میرم. من از همه عالم به تو محتاجترم. بی آب هم اگر بتوانم زندگی كنم، بی تو نمی توانم
.
تو نفس منی بابا! تو روح و جان منی
.
بی روح، بی نفس، بی جان، چه كسی تا به حال زنده مانده است؟
!
بابا! بیا و مرا ببر.


زینب! زینب! زینب!
اینجا همان جایی است كه تو به اضطرار و استیصال می رسی
.
اینجا همان جایی است كه تو زانو می زنی و مرگت را آرزو می كنی
.
تویی كه در مقابل یزید و ابن زیاد، آنچنان استوار ایستادی كه پشت نخوتشان را به خاك مالیدی، اكنون، اینجا و در مقابل این كودك سه ساله احساس عجز می كنی
.
چه كسی می گوید كه این رقیه بچه است؟

فهم همه بزرگان را با خود حمل می كند.
چه كسی می گوید كه این دختر، سه ساله است؟

عاطفه همه زنان عالم را در دل می پرورد!
چه كسی می گوید، كه این رقیه، كودك است؟

زانوان بزرگترین عارفان جهان را با ادراك خود می لرزاند.
نگاه كن! اگر كه ساكت شده است، لبهایش را بر لبهای پدر گذاشته است و چهار ستون بدنش می لرزد
.
اگر صدایش شنیده نمی شود، تنها، گوش شنوای پدر را شایسته شنیدن، یافته است
.
نگاه كن زینب آرام گرفت! انگار رقیه آرام گرفت
.
دلت ناگهان فرو می ریزد و صدای حسین در گوش جانت می پیچد كه رقیه را صدا می زند و می گوید: «بیا! بیا دخترم! كه سخت چشم انتظار تو بودم

شنیدن همین ابتدا، عروج روح رقیه را برای تو محرز می كند. نیازی نیست كه خودت را به روی رقیه بیندازی، او را در آغوش بگیری، بدن سردش را لمس كنی و چشمهای بازمانده و بی رمقش را ببینی
.
درد و داغ رقیه تمام شد و با سكوت او انگار خرابه آرامش گرفت
.
اما اكنون ناگهان صیحه توست كه سینه آسمان را می شكافد. انگار مصیبت تو تازه آغاز شده است
.
همه كربلا و كوفه و شام، یك طرف، و این خرابه یك طرف
.
همه غمها و دردها و غصه ها یك طرف و غم رقیه یك طرف
.
نه زنان و كودكان كاروان و نه سجاد و نه حتی فرشتگان آسمان، نمی توانند تو را در این غم تسلی ببخشند
.
و چگونه تسلی دهند فرشتگانی كه خود صاحب عزایند و پر و بالشان به قدری از اشك سنگین شده است كه پرواز به سوی آسمان را نمی توانند
.
تنها حضور مادرت زهرا می تواند تسلی بخش جان سوخته تو باشد
.
پس خودت را به آغوش مادرت بسپار و عقده فرو خورده همه این داغها و دردها را بگشا.

(برگرفته از ايثارگران انقلاب)

 

 

 

... 

دوستم بدار، ولی هرگز در آغوشم مگير

دوستم بدار، ولی هرگز گل به ارمغان نياور

دوستم بدار، ولی هرگز به فرازم اشک نريز

دوستم بدار، نه برای آنکه سرگرم باشی

دوستم بدار، ولی هرگز مخواه که فراموشت کنم.

 

 

 

بازم سلام...

رفتم برف بازی..!

خوب بود..

اما از دو روز پیش تا حالا دست راستم درد می کنه

تا من باشم .. دیگه نمی رم ...

راستی تو این روزا بیایید برای هم دعا کنیم

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10 PM  توسط آزیتـا |