تبليغاتX
قاب شیشه ای

السلام علیک یا فاطمة الزّهرا سیّده نساء العالمین

پس از مرگ ابوطالب دشمنى و كينه توزى به اوج رسيده است گروهى از ياران و خويشان نزديك پيغمبر به حبشه پناه برده اند، گروهى در زير شكنجه ها بسر مى برند، سختى و تنهائى و فقر و آزار قريش شدت يافته است، و اكنون محمد كه پنجاه سال از عمرش مى گذرد و حياتش سندان همه ضربه هاى بى امان شده است، با فاطمه، دخترك غمگينش، تنها زندگى مى كند.
اما... نه، دست تقدير، پسرى را نيز، با داشتن پدر، به اين خانه آورده است و كسى نمى داند كه در پس پرده چه نقشى مى بازد؟
على.
آرى على نبايد در خانه پدر ببالد و بپرورد اما بايد از كودكى در كنار فاطمه باشد و در خانه پدر فاطمه ساخته شود. سرنوشت اين كودك، با سرنوشت اين پدر و اين دختر پيوندى شگفت دارد.
تاريخ دارد كار خودش را مى كند، در آرامشى اسرارآميز و پر از ابهام، طرح طوفانى در انديشه مى پرورد كه فردا برانگيزد و بت هاى سخت و سنگ، نگهبانان اشرافيت و قوميت و انحصار طلبى و تضاد و تبعيض، را فروشكند و آتش هاى فريب روحانيت دربارى را در آتشگاه پارس بميراند و كنگره عظيم كاخ هول را در مدائن فرو ريزد و امپراطورى شهوت و خون و اسارت را در رم، به دريا ريزد و بزرگتر از اين همه، در انديشه و دلها، زنگار سنت ها و بند عادت ها و چرك خرافه ها واساطير پوسيده و تعصب ها و عاطفه ها و عقيده هاى متعفن ضد انسانى را، همه، بتراشد و بگسلد و بشويد و "ارزش ها" و "افتخارها" را واژگون سازد، عوض كند و در فضاى آلوده به افسانه هاى تبار و نژاد و مفاخر اشرافيت و قدرت و حماسه هاى قساوت و غارت و پرستش خاك و خون و خان وبت و همه چيز و چيزك ها، موجى از آزادى و برابرى و عدالت و جهاد و خود آگاهى برانگيزد و توده گمنام و بى فخر و تبار را بر خداوندان هميشه زمين برشوراند و بجاى تاريخ استخوان هاى پوسيده وسنگ قبرهاى ريخته وسلسله هاى تيغ و طلا، تاريخى از خون و حيات و حركت مردم بنگارد و سلسله اى آغاز كند از وارثان اين آخرين "چوپان مبعوث" كه هريك جبه اى از "شهادت " بر تن دارند و تاجى از "فقر" و عمر را همه يا در ميدان نبرد بسر آورده اند و يا در تعليم خلق و يا در زندان ستم و در اين رسالت خطير تاريخ، فاطمه نخستين آغاز است و در اين كار، تاريخ به يك "على" نيازمند است.
اين است كه دست مهربان فقر، كودك ابوطالب را با داشتن پدر، به خانه عموزاده مى آورد تا روان او با جاهليت آلوده نگردد تا هنگامى كه وحى مى رسد وى از نخستين پيام حضور داشته باشد، تا از لحظه اى كه بعثت آغاز مى شود، وى در متن حوادث بيفتد و در كوره رنجها و كشاكشها و انديشه ها آبديده شود، تا در هجرت مسئوليت خطيرش را ايفا كند، تا در صحنه هاى بدر و احد و خيبر و فتح و حنين... تضمين كننده پيروزى انقلاب اسلام باشد و... تا در كنار فاطمه، بزرگ شود و بالاخره تا با فاطمه "خاندان مثالى" انسانيت را پديد آرد و تاريخى نو را، در ادامه كار ابراهيم، آغاز كند.
روزها و شب ها اين چنين مى گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنيمت و فتح، و على، در عزلت سردش ساكت، و فاطمه، در انديشه مرگ، انتظار بيتاب رسيدن مژده نجاتى كه پدر داده بود.
هر روز كه مى گذشت براى مرگ بى قرارتر مى شد، تنها روزنه اى كه مى تواند از زندگى بگريزد. اميدوار است كه با جانى لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد.
چه نيازى داشت به چنين پناهى، چنين آرامشى. اما زمان دير مى گذرد. اكنون، نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نمى رسد.
چرا، امروز دوشنبه سوم جمادى الثانى است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر.
كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه وداع با على چه دشوار است.
اكنون على بايد در دنيا بماند.
سى سال ديگر!
فرستاد "ام رافع" بيايد، وى خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
-
اى كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم، با دقت و آرامش شگفتى غسل كرد و سپس جامه هاى نوى را كه پس ازمرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود پوشيد، گويى از عزاى پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مى رود.
به امر رافع گفت:
-
بستر مرا در وسط اطاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظه اى گذشت و لحظاتى...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روى محبوبش كه در انتظار او بود گشود.
شمعى از آتش و رنج، در خانه على خاموش شد.
و على تنها ماند.
با كودكانش.
از على خواسته بود تا او راشب دفن كنند، گورش را كسى نشناسد، آن دو شيخ از جنازه اش تشييع نكنند.
و على چنين كرد.
اما كسى نمى داند كه چگونه؟ و هنوز نمى داند كجا؟ در خانه اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج على است، امشب بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوى آرام على دارد. و على كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بى پيغمبر، بى فاطمه، همچون كوهى از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعتها است.
شب -خاموش و غمگين- زمزمه درد او را گوش مى دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بى وفا و بدبخت، سكوت كرده اند، قبرهاى بيدار و خانه هاى خفته مى شنوند...

از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است، فاطمه يك "زن" بود، آنچنان كه اسلام مى خواهد كه زن باشد. تصوير سيماى اورا پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كوره هاى سختى و فقر و مبارزه و آموزش هاى عميق و شگفت انسانى خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وى در همه ابعاد گوناگون "زن بودن " نمونه شده بود.
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر"، در برابر شويش.
مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وى خود يك "امام" است. يعنى يك نمونه مثالى، يك تيپ ايده آل براى، يك "اسوه" يك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد.
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"
مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

فرازهایی بود از"فاطمه فاطمه است " دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 5 PM  توسط آزیتـا | 

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم

 

تا زماني که مرا به ياد آوري هرگز چندان زتو دور نخواهم بود


مرا با صداي بلند بخوان من مي توانم صداي تو را از ماوراي ابرها بشنوم...

 


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 12 PM  توسط آزیتـا |