تبليغاتX
قاب شیشه ای
در زادگاه بهار

در موطن عشق و خون


از تو سخن گفتم


و حضورت را يافتم.

کنون که در برزخی ديگر از تو سخن می گويم


اشکت را نيافته ام


اشکی که شانه ام نيازش را نوميد می گريد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 6 PM  توسط آزیتـا | 

 

 

   

 

 

ديگر هيچ فرقي نمي كند
آسمان قد پياله باشد يا دريا
حتي اگر پشت در خانه ات يك جفت كفش هم ببينم
نمي پرسم دستان چه كسي برايت ياس و انار و كبوتر آورده بود
مي روم حوالي  لانه خلوت آن سال ها
مي روم دنبال كسي كه با من تا نور مي آيد
با من تا ستاره ، با من تا دربند ، تا دريا
مي روم و ديگر نمي پرسم
سهم من از اين همه سبز كه سرودم چيست
حالا ميتوانم لباس هاي سبزم را بيرون بياورم و سياه بپوشم
مي توانم تمام ستاره هاي سبز را با تفنگ ساچمه اي هدف بگيرم
ديگر نه رد پاي پروانه را دنبال مي كنم ، نه رنگين كمان  را
همه چيز مال خودت
يکشنبه و آبان و انار و كلمه
براي يکشنبه انار دانه كن
تمام روزهاي باران را از آستين آسمانت خشك كن
نام مرا هم در كوچه اي بن بست تنها بکار و برو
حالا يك فنجان قهوه براي خودت بريز
نه انگار صداي گريه اي غريب از قصه هاي سفيد دختري
آيينه ات را خاموش  مي كند
تو قهوه ات را بنوش

و فال آخر قهوه را به نيت سادگی من تعبيرکن .

 

---------------------------------------------------------------------

تو خود نوری

آن نیک بخت نیک فرجام کیست که با نور تا نور بیاید

سهم خود بیهوده می جویی

تو خود بخشنده ای و مهربانی، تو خود سبزی و سبزی آفرینی

... 

نور تو بر اشک من رنگین کمان خواهد ساخت

پروانه ازآن رنگین کمان شور و نوا خواهد یافت

نام تو در خم آن کوچه عشق

نه فقط بر لب و قلب، تار و پود این وجود خواهد شد

گذر کوچه عشق، رو سوی تو دارد

به چه گونه، نام تو، وجود من، درخم آن کوچه بماند

... 

از فال نگو

بی تو من، بی آرزو، در نهانخانه دل محبوسم

سادگی و پاکی و حجب چشات، ناز نگات، بانگ بی غش صدات

فال آخر نه،...... خواب و رویا، خواست اول، آرزوی آخرم خواهد شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 5 PM  توسط آزیتـا |