تبليغاتX
قاب شیشه ای
قاب شیشه ای



...................هنوز زنده ام

 

وای  باران

باران...

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من امّا

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟؟؟

 

جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط آزیتـا |

! شطرنج

از پس پرده نگاه کن  ، مث شطرنجه زمونه

هرکسی مثل یه مهره ، توی این بازی میمونه

یکی مثل ما پیاده ، یکی صد ساله سواره

یه نفر خونه به دوشه ، یکی دوتا قلعه داره

یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن

روبروی هم یه عمره ، ما رو دارن بازی میدن

اونا که اول بازی ، توی خونه ی تو و من

پیش پای اسب دشمن ، اونهمه سرباز و چیدن

ببین امروزم تو بازی ، میون شاه و وزیرن

! هنوزم بدون حرکت ، پشت ما سنگر میگیرن

تاج و تخت شاه دیروز ، در قلعشون نمیشه

به خیالشون که این تاج ، سرشونه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه ، که به صد مهره نمی باخت

! تاجو از سرش تو میدون ، لشکر پیاده انداخت

، اون که ما رو بازی می ده

اونه که مهره رو چیده

  اون که نه شاهه ، نه سرباز

 

-  نه سیاهه ، نه سفیده  -

 

!!! از پس پرده نگاه کن

جمعه یازدهم بهمن 1387 توسط آزیتـا |

یادداشتی از طرف خدا

 

به : شما

تاريخ : امروز

 از: خالق

موضوع : خودت

 

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .

آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !

 وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .

نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

 ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..

 وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

 ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟

 شكر گزار باش .

در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

 وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :

به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي!


چهارشنبه نهم بهمن 1387 توسط آزیتـا |

زمستون... فصل زیبای خودم!

 

 

امروز روز طلوع خورشید است

پس چرا خورشید از همیشه سردتر است

سردتر ...

خسته تر ...

تنهاتر...

.....

دور می شوم ....دورتر از هر چه که فکرش را بکنی

آنجا که رویا خود نیمه ی  تاریکی از خوشبختیست....

 

جمعه بیست و نهم آذر 1387 توسط آزیتـا |

شما درباره خميدگي فضا چه اطلاعاتي داريد؟

 
تا زماني که انيشتین نشان دهد گرانش بين اجرام ناشي از خميدگي فضاي بين آنهاست گرانش به صورت نيرويي بين اجرام توصيف مي شد. در نتيجه خميدگي که اینشتین از آن صحبت مي کند واقعاً خميدگي فضا زمان يعني ترکيب چهار بعدي عالم است.


تصور اينکه فضا (مثل خلا) چگونه مي تواند خميدگي داشته باشد دشوار است. با يک مقايسه مي توان آن را توضيح داد . فرض کنيد از مداري در پيرامون زمين مقايسه اي را که در آن دو قايق در استواي با فاصله y کيلومتر از هم قرار دارند و به طرف قطب جنوب حرکت مي کنند تماشا مي کنيم. از نظر قايق رانها اين قايق ها در طول مسير مسطح و موازي حرکت مي کنند ولي با گذشت زمان قايق ها به طرف هم کشيده مي شوند و در نزديکي قطب جنوب به هم مي رسند . قايق ران هاي درون قايق ها اين کشش به سوي يکديگر را مي توانند ناشي از نيروي وارد به قايق ها تعبير کنند اما به سادگي مي توان دريافت که کشيده شدن قايق ها به سوي هم بر اثر خميدگي سطح زمين است.

وقتي نور از نزديکي زمين مي گذرد مسير نور به دليل خميدگي فضاي آنجا خم مي شود اثري که آن را همگرايي گرانشي مي نامند . وقتي نو ر از کنار ساختاري با جرم بيشتر عبور کند مانند يک کهکشان يا يک سياهچاله که جرم زيادي دارد مسير آن خميدگي بيشتري پيدا مي کند. اگر اين ساختار بين ما و يک اختروش (يک چشمه نور درخشان و بسيار دور) باشد نور گسيل شده از اختروش مي تواند به دور اين ساختار پر جرم خميده شود و به ما برسد بنابر اين به نظر مي آيد نوري که به ما مي رسد از جهت هاي مختلفي از آسمان مي آيد ما همان اختروش را در همه جهت هاي مختلف مي بينيم که به هم آميخته اند.

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط آزیتـا |

چرا دختر خانومها خودشونو می گیرن؟!

نرخ تولد نوزاد پسر و به تناسب آن جمعیت آقایون زیاد شده و حالا به ناچار پسرها مجبورند برای به دست آوردن دل دختر مورد علاقشون چند تا چند تا با هم به رقابت بپردازند ! (البته رقابت سالم و شعر سرودن واسه معشوقه و هدیه دادن و … )

به تناسب این افزایش جمعیت پسرها ، دختر خانم ها هم یاد گرفتن و بیش از پیش خودشونو می گیرن و خلاصه آقایون مجبورند راهکار های تازه ای رو به کار ببندند و گاهی نیز در زمینه جلب توجه جنس مخالف دست به ابداعات جالب بزنند …

ای آقایان ! اگر نمی خواهید پیشنهاد ازدواجتان توسط معشوقه تان

رد شود …


ادامه مطلب

چهارشنبه یکم آبان 1387 توسط آزیتـا |

چهار همسر

روزگاری شاهی بود که چهار همسر داشت. او عاشق همسر چهارمش بود و او را با گران ترین پوشاک می آراست و بهترین خوراک ها را به او می داد. او همسر سومش را خیلی دوست داشت و همواره او را به سایر ممالک همسایه نشان می داد. با این وجود می ترسید که روزی او را برای دیگری ترک کند. او همچنین عاشق همسر دومش بود. او امینش بود و همیشه با وی مهربان، با توجه و صبور بود. هرگاه شاه با مشکلی روبه رو می شد، می توانست به او اطمینان کند که در گذر دوران سختی به او کمک می کند. همسر اول شاه شریکی بسیار وفادار بود و در نگهداری از اموال و حفظ پادشاهی او سهم بزرگی داشت. بااین وجود، او همسر اولش را دوست نداشت و درحالیکه او عمیقاٌ عاشق وی بود، اعتنایی به او نمی کرد.

یک روز شاه احساس کسالت کرد و فهمید که عمرش به سر آمده است.
به یاد همسر آراسته اش افتاد و فکر کرد، "من حالا چهار همسر دارم ولی وقتی بمیرم، تنها خواهم بود."
پس از همسر چهارمش پرسید، "من تو را از همه بیشتر دوست داشته ام و با بهترین لباس ها را به تو هدیه داده ام و ازتو مراقبت بسیار کرده ام. حالا که وقت مرگم رسیده است، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟"
همسر چهارم گفت، "به هیچ وجه!" و بدون هیچ حرفی دور شد.
این پاسخ قلب او را مانند تیغی تیز درید.
شاه غمگین سپس از سومین همسرش سوال کرد، "من تمام زندگیم عاشق تو بوده ام. حالا که می میرم، آیا مرا دنبال می کنی و با من همنشین خواهی بود؟"
سومین همسر پاسخ داد، "نه!"
قلب شاه درهم شکست و به سردی گرایید.
سپس ازدومین همسرش پرسید، "من همیشه برای کمک به تو روی آورده ام و تو همیشه مرا پشتیبانی کرده ای. وقتی من بمیرم، آیا مرا دنبال می کنی و همنشین من خواهی بود؟"
دومین همسر پاسخ داد، "متاسفم، این بار نمی توانم به تو کمک کنم! بهترین کاری که می توانم برایت بکنم این است که تو را به گورت بفرستم." این پاسخ مانند آذرخشی بود و شاه را درمانده ساخت...

سپس ندایی صدا کرد:"من با تو خواهم آمد و هرکجا بروی تو را دنبال خواهم کرد."
شاه نگاهی به بالا انداخت و همسر اول خودش را دید. بسیار لاغر و نحیف شده بود و از کم غذایی رنج می برد. پادشاه با اندوه فراوان گفت، "وقتی که فرصتش را داشتم باید از تو بهتر مراقبت می کردم." در حقیقت همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم:
چهارمین همسرمان بدن ما است. هرچقدر برای پروراندن و آراستن آن تلاش کنیم تا خوب جلوه کند، وقتی بمیرم ما را ترک خواهد گفت. سومین همسر ما دارایی های ما است و مقام و ثروت. وقتی ما بمیریم به دیگران خواهد رسید.
دومین همسر ما دوستانمان هستند. مهم نیست چقدر پشتیبان ما باشند. دورترین جایی که با ما می آیند تا سر قبر است!
و نخستین همسر ما والدین ما هستند که غالباٌ در تلاش برای کسب ثروت، قدرت و لذات نفسانی از آن ها غافل می مانیم. با این وجود، والدین تنها کسانی هستند که ما را دنبال و هدایت خواهند کرد، هرکجا که برویم. پس تا میتوانی به آن ها عشق بده. آن ها بیش از همه چیز به شما و عشق تو نیاز دارند.
برای آنان وجود خودت بهترین هدیه است.

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده‌ای نوشتی هم‌قفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه‌هات نذاشتم
مثل دستهات سرد سردم..
من که تو بن‌بست غربت زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می‌گذشتم
وقتی از غربت چشمات می‌نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه‌هات نذاشتم
مثل دستهات سرد سردم...

چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط آزیتـا |

سلام

سلام به دوستای گلم عید میلاد منجی عالم بشریت رو به تمام شما عزیزان تبریک می گم و از لطف همه تون که میایید نظر میذارید نهایت تشکر رو دارم. قربان همه تون انشاالله همیشه شاد و سلامت باشید. آزیتا

 بايد عاشق شد و خواند:


(بايد انديشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت ديوار کسي مي گذرد
مي خواند :
(بايد عاشق شد و رفت
چه بيابان هايي در پيش است!)
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد:
چه بيابان هايي! بايد رفت
 
بايد از کوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حکايت ها دل مي سپرند
پشت ديوار کسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست :
(چه زناني که در آرامش رود،
باد را مي نوشند!
وبراي تو - براي تو و باد –
آبهايي ديگر در گذر است.)
 
بايد اين ساعت (انديشه کنان مي گويم)
رفت و از ساعت ديواري، پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشه کنان مي گويند:
(بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست!)
پشت ديوار کسي مي گذرد،
مي خواند :
( بايد عاشق شد و رفت
بادها در گذرند.) 
 


دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط آزیتـا |

تبریک

سلام به دوستای خوبم . میلاد حضرت علی(ع) و روز پدر رو به همتون تبریک می گم.

 

و اینکه یه تبریک دیگه... به مناسبت انتشار ( یا به قول خود سیاوش عزیز ریلیز ) آلبوم

بسیار زیبا و بمب رگبار این وب دوباره آپ می شه. به همتون تبریک می گم. من

 

 که از وقتی گرفتمش جو مرگ شدم!!!   به تمام دوستداران سیاوش عزیز تبریک

 

 صمیمانه عرض می کنم.

 

برای دانلود  ترانه های خوشگلش اینجا را کلیک کنید

خط می کشم رو دیوار

همیشه روزی یک بار

تو هم شبیه من باش

حسابتو نگه دار

ببین که چند تا قرنه

تن به اسیری دادی

دنیا شده شبیه سلول انفرادی

تا چشم به هم می ذاری

می بینی عمر تموم شد

بین چهارتا دیوار

وجود تو حروم شد

چوب خط این اسیری

دیواراتو پوشونده

همین روزا می بینی

که فرصتی نمونده...

بیرون بیا خودت باش

تو آدمی نه برده

همیشه باخته هرکس

شکایتی نکرده

عاشق زندگی باش

زندگی شغل و پول نیست

تو امتحان بودن

برده بودن قبول نیست

خط می کشم رو دیوار

همیشه روزی یک بار

تو هم شبیه من باش

حسابتو نگه دار

ببین که چند تا قرنه

تن به اسیری دادی

دنیا شده شبیه سلول انفرادی

بیرون بیا خودت باش

تو آدمی نه برده

همیشه باخته هرکس

شکایتی نکرده

عاشق زندگی باش

زندگی شغل و پول نیست

تو امتحان بودن

برده بودن هنر نیست

خط می کشم رو دیوار

همیشه روزی یک بار

تو هم شبیه من باش

حسابتو نگه دار.

همه تونو به خدا می سپرم.

 

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 توسط آزیتـا |

بیچاره عشق که کور شده است...


عشق کور شده

 

در زمانهای قدیم که هنوز پای بشر به زمین باز نشده بود فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک. دیوانگی فریاد زد آه قبوله. من چشم می ذارم. چون کسی نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد: یک.دو.سه...همه دنبال جایی بودند که قایم شوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت میان انبوهی از زباله ها قایم شد. اصالت به میان ابرها رفت.
هوس به مرکز زمین رفت. دروغ که گفته بود به کویر خواهد رفت به دریا رفت.طمع داخل یک سیب سرخ قرار گرفت حسادت هم داخل یک چاه عمیق.
همه قایم شده بودند. دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه. هفتادوچهار ...اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد. مخفی کردن عشق خیلی سخت است. دیوانگی داشت به صد نزدیک می شد که عشق وسط یک دسته گل رز رفت و آرام نشست. دیوانگی فریاد زد دارم میام. همان اول تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود قایم شود. بعد هم نظافت را دریافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید اما هنوز از عشق خبری نبود. دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش شد و آرام در گوش او گفت عشق در میان گلهای رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.صدای ناله بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد و دستانش را جلوی صورت گرفته بود. از بین انگشتانش خون می ریخت.شاخه ی درخت چشمانش را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت حالا من چکار کنم؟ عشق جواب داد مهم نیست دوست من. تو دیگر نمی توانی کاری بکنی. فقط ازت خواهش میکنم از این به بعد یار من باش و همه جا همراهیم کن تا راهم را گم نکنم.


از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدمای عاشق سرک می کشند...

بیچاره عشق...

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط آزیتـا |

سلام

من اومدم...  

گمان کردم

تو از همان جاده ای آمدی

که روزی زندگی ام را در گرد و غبارش گم کرده بودم

افسوس...

نشانیهای تو از در باغ سبزی بود

که من هرگز ندیدم ./

مهرنوش محتشمی

دوشنبه سوم تیر 1387 توسط آزیتـا |

رانــــــــده!

دست بردار از این هیکل غم

که ز ویرانی خویش هست آباد.

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد.

 

دست بردار ز تو در عجبم

به در بسته چه می کوبی سر.

نیست می دانی در خانه کسی

سر فرو می کوبی باز به در.

 

زنده این گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

می گزم لب به سکوت.

 

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است.

به نظر هر شب و روزم سالی است

گر چه خود عمر به چشمم باد است.

 

رانده اندم همه از درگه خویش.

پای پر آبله لب پر افسوس

می کشم پای بر این جاده ی پرت

می زنم گام بر این راه عبوس.

 

پای پر آبله دل پر اندوه

از رهی می گذرم سر در خویش

می خزد هیکل من از دنبال

می دود سایه ی من پیشاپیش.

 

می روم با ره خود

سر فرو چهره به هم.

با کسم کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟

 

دست بردار!چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه امید از دل تاریکی کسی

که نهادندش سرزنده به گور؟

 

می روم یکه به راهی مطرود

که فرو رفته به آفاق سیاه.

دست بردار از این عابر مست

یک طرف شو منشین بر سر راه!

شاملو

 

***

 

فرارسیدن ایام فاطمیه رو به شما عزیزان تسلیت می گم بدرود

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط آزیتـا |

آینده نگری!!!


جوون: ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد:معلومه كه نه!
جوون: ولي چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه؟!
پيرمرد: ببين… اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي!
جوون: كاملا امكانش هست!
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي!
جوون: كاملا امكان داره!
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بياي به خونهء من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد مي شدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونهء من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت مي گم كه اين چايي رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج مي خواين!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم..!!
 
 
سلام به همگی خصوصا دوستای گلم که شرمنده می کنن به یاد ما هستن میان نظر می ذارن اعم از عمومی و خصوصی همگی تون لطف دارین منم شرمنده ام که زیاد این روزا آفتابی نمی شم به خاطر گرفتاری و درس وقت کم میارم.. ولی هوای همه تونو دارم به موقعش جبران می کنم الانم با این آپ اومدم انشاالله که خوشتون اومده باشه. خوب... زیاد حرف نزنم خیلی مواظب خودتون و احوال خودتون باشید درساتونو خوب بخونین کاراتونو با انرژی تمام انجام بدین همیشه شاد و سرزنده و باحال باشید قربان همه تون آزیتا(قاب شیشه ای)
 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط آزیتـا |

Last Supper

شـــــام آخر

لئوناردو داوينچی هنگام كشيدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بايست نيكی را به شكل عيسی و بدی را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير می‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانيش را پيدا كند.
روزی در يك مراسم همسرايی، تصوير كامل مسيح را در چهره يكی از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايی برداشت.
سه سال گذشت. تابلوی شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچی هنوز براي يهودا مدل مناسبی پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی ديواری را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتی براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نمی‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچی از خطوط بی تقوايی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.
وقتی كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستی كمی از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشی پيش رويش را ديد و با آميزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»
داوينچی با تعجب پرسيد: «كی؟»
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی كه در يك گروه همسرايی آواز می‌خواندم، زندگی پر رويايی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عيسی شوم !!!!»


برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

ای بهاری ترين بهار! باز هم بهار طبيعت از راه رسيد. و باز هم نيامدی تو ای بهار دلها. باز هم بهار طبيعت از راه رسيد. اما دل خزان زده من بی بهار حضور تو که به شکوفه نمی نشيند.
ای بهار دلم! تو دير ميکنی و من از تو دور می شوم. تو باز هم دير ميکنی و من باز هم از تو دور ميشوم. نه که دور شوم، نه... تو دير ميکنی و من فرصت می يابم تا بيشتر بشناسمت. ترا که بيشتر ميشناسم تازه درمی يابم که چقدر از تو دورم. اين فاصله بود. از همان ابتدا هم بود. اين فاصله هست. هم اينک هم هست. و من دريافته ام که اين فاصله بسی بيشتر از آن است که در تصور من بگنجد. اگر تو را خوب ميشناختم بی گمان حتی جرأت نمی يافتم با تو سخن بگويم.
مولای من! ای مولای مهربان من! ديگر بيا... من می ترسم... مي ترسم آنقدر دير کنی که بشناسمت. آنگونه که هستی بشناسمت. آنوقت ديگر نه ميتوانم با تو سخن بگويم و نه حتی صدايت کنم. حال که در پس پرده ای... حال که خوب نمی شناسمت... شرم حضور در مقابل تو پاکترين مرا وادار ميکند تا از اينکه اذن حضور نداده ای شاد باشم. وای از آن روز که بشناسمت... وای از آن روز که پرده ها برافتد...

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 توسط آزیتـا |

آلبوم جدید رگبار

 

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پر پر میزنم تا همیشه آسوده باشی …
دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک روی لحظه هام می شینه …
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
میدونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه …

لینک دانلود

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط آزیتـا |

خواب سبز

 

با قدمهای آرام خستگی

بر سنگفرشی لخت

راه میرفتم

هوای سرد تن عریان را

نوازش میکرد

در میانه راه

سیب گندیده ای را

بو کردم

در گردابی خشک

عکس گندم زار را

تماشا کردم

شب شده بود

در آن کویر خشک

پیکر خسته ام را

به فردای خاک سپردم

و در آغوش خاک

خواب سبزی دیدم

 


 

سه شنبه سی ام بهمن 1386 توسط آزیتـا |

کاوشگر ایرانی

 

در چهارمین روز از ایام الله دهه فجر نخستین موشك ساخت ایران با توانایی حمل ماهواره با موفقیت آزمایش شد.
 
به گزارش شبكه خبر  قرار است این موشك كه اكنون كاوشگر یك را به فضا پرتاب كرده است، شش ماه دیگر نیز ماهواره امید ساخت ایران رادرمدار زمین قراردهد. 

با پرتاب این موشك جمهوری اسلامی ایران یازدهمین كشوری است كه توانمندی ارسال ماهواره به فضا را بدست آورده است.

اما خبرگزاری های جهان، بلافاصله این افتخار دانشمندان جوان ایرانی را ، به سراسر جهان مخابره كردند. آسوشیتد پرس اعلام كرد ، ایران نخستین راكت تحقیقاتی فضایی خود را به فضا پرتاب كرد.
خبرگزاری های فرانسه، شینهوا و خبرگزاری آلمان نیز اعلام كردند، ایران با برتاب نخستین راكت تحقیقاتی خود به فضا، مركز تحقیقات فضاییش را افتتاح كرد.

منبع:irinn

سلام .. این خبر منو خیلی خوشحال کرد هر کار کردم نتونستم آپ نکنم.

ولی امان از این پهنای باند کم و سرعت مزخرف اینترنت اونم توی ساعاتی که خدا نکنه یه خبر مهمی

به گوش این خلایق برسه... این بلاگفا هم که ( البته با عرض پوزش از مدیر محترم سایت بلاگفا)

این جور موقع ها حسابی حال آدم و می گیره.. این اعصاب منه:

خوب به همه تون و خودم تبریک می گم این موفقیت رو.. برید به سلامت

 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 توسط آزیتـا |

مختصر!!!

به نام خدايي که در همين نزديکيست

سلام به دوستای خوبم .. من بازم اومدم.  بنا به درخواست چند نفر از دوستان این دفعه یه آپ مختصر می کنم خیلی شلوغ پلوغ نمی نویسم 

چون اصلا خودمم حوصله ندارم آپ طوماری بکنم!  نه وقتشو دارم نه حسشو .. نه ذوقشو.. 

 آره.. بوی گند امتحان آید همی ما هم حسابی وقتمون فشرده ست این زمستونم که دیگه شده درد سر برو بیا حرص خوردن و قندیل بستن و حرص دادن خانواده و ...

انگار یه کوه خستگی رو گذاشتن رو شونه هام..                                                                       هیچوقت اینهمه خسته نبودم ..                                                                                           خوب دیگه بسه  این دفعه براتون یه مطلب روانشناسی در مورد رنگ ها گذاشتم انشاءالله خوشتون بیاد

برید به سلامت مواظب خودتون باشید سرما نخورید روزگار زمستونی تونم گرم.

 

نقش رنگها در زندگی
 
تا به حال شده است برای اين كه احساس آرامش بيشتری كنيد خودتان را بين ملحفه های سبزرنگ بپيچانيد تا به خواب رويد؟
آيا برايتان پيش آمده هنگام انجام يك مصاحبه شغلی لباسی به رنگ قرمز بپوشيد و آن را عامل موفقيت خود بدانيد؟
آيا رنگهايی كه در لباس و دكوراسيون خانه شما به كار رفته اند می توانند رفتار و سطح انرژی يا زندگی شما را بهبود بخشند؟ می توانيد امتحان كنيد.

 

سبز ليمويی:
پوشيدن لباسی به اين رنگ يا استفاده از آن در تزيين و دکوراسيون منزل می تواند توانايی منطقی و پيگير بودن شما را بيفزايد.
سبز ليمويی به شما اين امکان را می دهد که بفهميد برای پيشرفت بيشتر خود به چه چيزی نياز داريد.

سبز:
لباس يا دکوراسيون سبزرنگ کمک می کند احساس نزديکی بيشتری با طبيعت داشته باشيد و نيز باعث می شود به ديگران احساس راحتی و آرامش بيشتری ببخشيد.
استفاده از اين رنگ همانند يک خاک حاصلخيز باعث مي شود دنيايي پربار براي شما به وجود آيد. طبيعت ذاتي اين رنگ که نوعي توازن و تعادل در خود دارد، شما را تشويق مي کند به نجواي درون خود گوش دهيد و بفهميد براي اين که شما و ديگران از احساس راحتي بيشتري برخوردار باشيد به چه چيزي نياز داريد.

سبز كله اردكی:
اين رنگ توانايی شما را در قدرت انتقال فکر افزايش می دهد. همچنين باعث می شود سياست بيشتری در زندگی تان داشته باشيد.
استفاده از اين رنگ که نوعی آبی آميخته با سبز است به شما اين باور را القا می کند که می توانيد با دست خود آينده ای دلخواه بسازيد.

آبی:
لباس و آرايش آبی رنگ ، شما را بيشتر رويايی می کند و الهامات شما را افزايش می دهد. اين رنگ بسيار آرامش بخش بوده و باعث متمرکز شدن افکارتان می شود.
اثر آرامش بخش اين رنگ باعث می شود برنامه ها و افکار مغشوش از ذهنتان خارج شوند و روياها و اهدافتان نظم و ترتيب بيشتری بگيرند.

نيلی:
رنگ لباس يا تزيينات و آرايشی که به رنگ نيلی باشد مي تواند قدرت خطرپذيری شما را افزايش دهد. نيلی اعتماد به نفس بيشتری به شما می دهد تا به نقشه هايی که در سر می پرورانيد جامه عمل بپوشانيد.
استفاده از رنگ نيلي که نوعي آبي آميخته با قرمز است ، کمک مي کند آينده اي خوب و برنامه ريزي شده را براي خودتان ايجاد کنيد.
اين رنگ به شما کمک مي کند دلواپسي هايتان را به کارهايي مثبت تبديل کنيد.

بنفش تيره:

اين رنگ اشتياق و خوشبينی شما را افزايش می دهد. استفاده از اين رنگ به شما الهام می کند بايد کاری جديد را آغاز کنيد.
اگر لباسی به اين رنگ بپوشيد يا در دکور منزلتان از اين رنگ بهره گيريد بد گمانی شما را کاهش می دهد و فرصتهای جديدی را برای شما می گشايد.

بنفش:
رنگ بنفش بر خيالپردازی شما مي افزايد و کمک مي کند احساس قدرت و اختيار بيشتری کنيد. اين رنگ همچنين سبب تقويت کردن عمق احساسات شما می شود و شما را صاحب اراده ای مصمم تر می کند و توانايی تان را در ارائه راهبردهای جديد در زندگی افزايش می دهد.


قرمز:
لباس و آرايش قرمزرنگ شما را بيشتر اهل عمل می کند و پرمايه و مبتکر مي سازد. استفاده از قرمز آتشين به شما علم و قدرت اين را می دهد که حرف دلتان را براحتی بزنيد و آنچه را دوست داريد به دنيا بگوييد.

نارنجی پررنگ:
استفاده از اين رنگ در لباس و دکور منزلتان کمک مي کند به شخصيت خود احترام بيشتری بگذاريد. نارنجي پررنگ شما را تشويق می کند تا خودتان را قبول داشته باشيد و آنها را که دوستشان داريد، تحسين کنيد.

نارنجی:
رنگ نارنجی به شما احساس شهامت و بی باکی می دهد. اين رنگ که گرم ترين رنگ اتمسفر است نظم و ترتيبی را که نياز داريد تا انتظارات غير واقعی را از خود دور کنيد به شما می بخشد. 
 

طلايی:
استفاده از رنگ طلايی در لباس و آرايش يا وسايل منزل باعث مي شود احساسات و سرزندگی شما بيدار شود. استفاده از رنگ طلايی به شما نيرويی مي بخشد تا آن چيزی را که باعث خرسندی و رضايت خاطرتان مي شود، پيدا کنيد.

زرد:
رنگ زرد باعث می شود ذهنتان بيشتر باز شود. استفاده از رنگ زرد که روشن ترين رنگ در طيف است ذهنی سيال تر و بازتر را براي شما خلق مي کند.
اين رنگ سبب می شود نقطه نظرات ديگران را بهتر بفهميد و سياست بيشتری در زندگی خود اعمال کنيد
.

سياه:
استفاده از اين رنگ باعث می شود توانايی بيشتری در تمرکز کردن داشته باشيد. استفاده از رنگ مشکی ، يعنی غيبت نور، ناشناخته ها را به شما نشان می دهد.
در تاريکی ، افکار شما باطنی و درونی شده و بهتر می توانيد بر روان و احساسات درست خود تمرکز کنيد.

قهوه اي:
لباس قهوه ای رنگ يا اتاقی که به اين رنگ تزيين شده باشد، آگاهی و هوشياری شما را افزايش می دهد. اين رنگ به شما کمک می کند واقعيت هر موقعيتی را بهتر دريابيد و بدانيد چه چيزی برای شما بهترين خواهد بود. 
 

سفيد:
لباس يا دکوراسيون سفيدرنگ قدرت تحليل شما را افزايش می دهد. استفاده از رنگ سفيد که اصل همه رنگهاست ، به شما احساس آزادی و رهايی بيشتری می بخشد.
اين رنگ هر موقعيت يا ارتباطی را که باعث می شود بتوانيد از حل مشکلاتتان برآييد برای شما روشن مي کند.

آخ آخ مثل اینکه دوباره یه نمه طوماری شد به بزرگواری خودتون ببخشید

کوتاه

 

قدم هایم

چه کوتاه شده اند

و غم هایم

چه بلند!

دیگر

وقتی که می دوم

دستم به شانه های صبورت

نمی رسد.   

 

دوشنبه هشتم بهمن 1386 توسط آزیتـا |

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسـین (ع)

 

بوی محرمش میاد/ خیمه و پرچمش میاد/ فرشته از تو آسمون / برای ماتمش میاد/ رقیه دخترش میاد/ صدای مادرش میاد/ تشنگی با لبش میاد/ حسین با زینبش میاد/ شاهزاده ای جوون میاد/ عباس پهلوون میاد/ یه طفل زیبایی میاد/ صدای لالایی میاد/ مسافرای کربلا/ دارن میرن به مهمونی/ دل رو بزن به قافله/ اگه میخوای جا نمونی/ وردار چراغ و پرچمو/ اسبابای محرمو/ بگیر رو دوشت علمو/ دیوونه کن یه عالمو/ توی صف زنجیر زنا/ آقا تماشات میکنه/ اگه یه قطره عاشقی/ وصله به دریات میکنه/ کنار هر سقاخونه/ به تشنه ها آب بنوشون/ بچه های کوچولو رو / لباس سقا بپوشون/ بوی محرمش میاد/ خیمه و پرچمش میاد/ فرشته از تو آسمون / برای ماتمش میاد ...

كاش مرده بودم بابا! كاش فدای تو می شدم! كاش زیر خاك بودم! كاش به دنیا نمی آمدم! كاش كور می شدم و تو را در این حال و روز نمی دیدم.
مگر نگفتند به سفر می روی بابا؟ این چه سفری بود كه میان سر و بدنت فاصله انداخت؟ این چه سفری بود كه تو را از من گرفت؟

بابای شجاع من! چه كسی جرات كرد بر سینه تو بنشیند؟ چه كسی جرات كرد سرت را از تن جدا كند؟ چه كسی جرات كرد دخترت را یتیم كند؟
تو كجا بودی بابا وقتی ما را بر شتر بی جهاز نشاندند؟
تو كجا بودی بابا وقتی به ما سیلی می زدند؟
تو كجا بودی بابا وقتی كاروان را تند می راندند و زهره مان را آب می كردند؟
تو كجا بودی بابا وقتی آب را از ما دریغ می كردند؟
تو كجا بودی بابا وقتی به ما گرسنگی می دادند؟
تو كجا بودی بابا وقتی عمه ام را كتك می زدند؟
تو كجا بودی بابا وقتی برادرم سجاد را به زنجیر می بستند؟
تو كجا بودی بابا وقتی شبها در بیابانهای ترسناك رهایمان می كردند؟
تو كجا بودی بابا وقتی سایه بانی را در ظل آفتاب از ما مضایقه می كردند؟
تو كجا بودی بابا وقتی مردم به ما می خندیدند؟
تو كجا بودی بابا وقتی كه ما بر روی شتر خواب می رفتیم و از مركب می افتادیم و زیر دست و پای شترها می ماندیم؟
تو كجا بودی بابا وقتی مردم از اسارت ما شادی می كردند و پیش چشمهای گریان ما می رقصیدند؟
تو كجا بودی بابا وقتی بدنهایمان زخم شد و پوست صورتهایمان بر آمد؟
تو كجا بودی بابا وقتی عمه زینب سجاد را در سایه شتر خوابانده بود او را باد می زد و گریه می كرد؟
تو كجا بودی بابا وقتی عمه ام زینب نمازهای شبش را نشسته می خواند و دور از چشم ما تا صبح گریه می كرد؟
تو كجا بودی بابا وقتی سكینه سرش را بر شانه عمه ام زینب می گذاشت و زار زار می گریست؟
تو كجا بودی بابا وقتی از زخمهای غل و زنجیر سجاد خون می چكید؟
من بیش از همه به تو محتاجم و بیشتر از همه، فرزند توام، دختر توام، دردانه توام.
هیچ كس به اندازه من غربت و یتیمی و نیاز به دستهای تو را احساس نمی كند. همه ممكن است بدون تو هم زندگی كنند ولی من بدون تو می میرم. من از همه عالم به تو محتاجترم. بی آب هم اگر بتوانم زندگی كنم، بی تو نمی توانم
.
تو نفس منی بابا! تو روح و جان منی
.
بی روح، بی نفس، بی جان، چه كسی تا به حال زنده مانده است؟
!
بابا! بیا و مرا ببر.


زینب! زینب! زینب!
اینجا همان جایی است كه تو به اضطرار و استیصال می رسی
.
اینجا همان جایی است كه تو زانو می زنی و مرگت را آرزو می كنی
.
تویی كه در مقابل یزید و ابن زیاد، آنچنان استوار ایستادی كه پشت نخوتشان را به خاك مالیدی، اكنون، اینجا و در مقابل این كودك سه ساله احساس عجز می كنی
.
چه كسی می گوید كه این رقیه بچه است؟

فهم همه بزرگان را با خود حمل می كند.
چه كسی می گوید كه این دختر، سه ساله است؟

عاطفه همه زنان عالم را در دل می پرورد!
چه كسی می گوید، كه این رقیه، كودك است؟

زانوان بزرگترین عارفان جهان را با ادراك خود می لرزاند.
نگاه كن! اگر كه ساكت شده است، لبهایش را بر لبهای پدر گذاشته است و چهار ستون بدنش می لرزد
.
اگر صدایش شنیده نمی شود، تنها، گوش شنوای پدر را شایسته شنیدن، یافته است
.
نگاه كن زینب آرام گرفت! انگار رقیه آرام گرفت
.
دلت ناگهان فرو می ریزد و صدای حسین در گوش جانت می پیچد كه رقیه را صدا می زند و می گوید: «بیا! بیا دخترم! كه سخت چشم انتظار تو بودم

شنیدن همین ابتدا، عروج روح رقیه را برای تو محرز می كند. نیازی نیست كه خودت را به روی رقیه بیندازی، او را در آغوش بگیری، بدن سردش را لمس كنی و چشمهای بازمانده و بی رمقش را ببینی
.
درد و داغ رقیه تمام شد و با سكوت او انگار خرابه آرامش گرفت
.
اما اكنون ناگهان صیحه توست كه سینه آسمان را می شكافد. انگار مصیبت تو تازه آغاز شده است
.
همه كربلا و كوفه و شام، یك طرف، و این خرابه یك طرف
.
همه غمها و دردها و غصه ها یك طرف و غم رقیه یك طرف
.
نه زنان و كودكان كاروان و نه سجاد و نه حتی فرشتگان آسمان، نمی توانند تو را در این غم تسلی ببخشند
.
و چگونه تسلی دهند فرشتگانی كه خود صاحب عزایند و پر و بالشان به قدری از اشك سنگین شده است كه پرواز به سوی آسمان را نمی توانند
.
تنها حضور مادرت زهرا می تواند تسلی بخش جان سوخته تو باشد
.
پس خودت را به آغوش مادرت بسپار و عقده فرو خورده همه این داغها و دردها را بگشا.

(برگرفته از ايثارگران انقلاب)

 

 

 

... 

دوستم بدار، ولی هرگز در آغوشم مگير

دوستم بدار، ولی هرگز گل به ارمغان نياور

دوستم بدار، ولی هرگز به فرازم اشک نريز

دوستم بدار، نه برای آنکه سرگرم باشی

دوستم بدار، ولی هرگز مخواه که فراموشت کنم.

 

 

 

بازم سلام...

رفتم برف بازی..!

خوب بود..

اما از دو روز پیش تا حالا دست راستم درد می کنه

تا من باشم .. دیگه نمی رم ...

راستی تو این روزا بیایید برای هم دعا کنیم

التماس دعا

جمعه چهاردهم دی 1386 توسط آزیتـا |

شب یلدا

سلام بر همگی... خوبین؟  سرما نخوردین که؟...

خوب دوستای گلم امروز صبح اومدم بگم که...

آخه چی بگه آدم؟ بعضی دوستای خوبم می گن چرا آپ نمی کنی؟ به خدا دوست دارم آپ کنم . باور کنین چندین موضوع خوب هم برای آپ کردن دارم ولی... وقت کافی ندارم. آخه آخر ترمه خودتون که می دونید...

ولی حالا غصه نخورید.. از فیوضات این جانب همیشه برخوردار خواهید بود البته موضوع توپپپپپپپپپ توپ نیست اما خوب بهتر از هیچیه..

می خوام بگم ما آدما چرا بعضی وقتا از هم دلگیر می شیم؟ بعدش که دلگیر می شیم قهر می کنیم؟ بعدش هم دیگه هم و فراموش می کنیم... آخه زندگی که ارزش این حرفا رو نداره که؟

حالا  از این ها بگذریم. راستی شب یلداتونم مبارک

اینجا می خوام براتون از پیشینه ی یلدا در تاریخ ایران باستانی بگم. خوشتون میاد که؟

 

شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، نخستین شب زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می دارند و این شب را جشن می‎گیرند.

ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‎شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند.

اکنون پس از ارائه نظریه کاربری تقویمی چهارتاقی نیاسر در نزدیکی شهر کاشان و امکان دیدار عملی طلوع خورشید انقلاب زمستانی، عده‌ای این شب را در انتظار تماشای خورشید در کنار چارتاقی برگزار می‌کنند.

پیشینه ی جشن

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است . بسياری بر اين باورند که ريشه‌ی پاس‌داشت شب چله ميراث قوم کاسپیان است . کاسپ‌ها از اولين اقوام آريايی هستند که وارد ايران شدند.ان‌ها مردمانی با چشم‌های کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گيلان امروزی سکنی گزيدند و پس از چندی به نقاط ديگر ايران مهاجرت کردند . کاسپ‌ها قوم نيرومندی بودند و تمدن توانمندی را پايه‌گذاری کردند. از جمله تمدن‌های آبی (Hydraulic Civilizations) که می‌توان از زيگورات چغازنبيل، آسياب‌ها و قنات‌های شوشتر به‌عنوان آثار باقی‌مانده از تمدن کاسپ‌ها نام برد. هم‌چنين پل‌های بسياری با نام آناهيتا در سراسر ايران ساختند و با ساخت چهارتاقی‌هايی توانستند انحراف ٢٣ درجه‌ی مدار زمين در گردش به دور خورشيد را اندازه‌گيری کنند . کاسپ‌ها با استفاده از اين ابزار به تقويمی دقيق دست يافتند و دريافتند که پس از آخرين شب پاييز بر طول روزها اندک‌اندک افزوده شده و از طول شب‌های سرد کاسته می‌شود. این جشن در ماه پارسی «دی» ( تولد دوباره خورشید ) قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. واژه ی روز ( DAY ) در زبان انگلیسی ( که همریشه با زبانهای کهن آریایی است ) نیز از نام این ماه برگرفته شده است . نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی و اهریمن بر زمین . یلدا برگرفته از واژه‎ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است . ( برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می شده , وارد زبان پارسی شده است ) . بعد از هجرت گسترده ی مسحیان در زمان کشتار امپراطوری روم به ایران و منطقه های آسیای صغیر . هنگام توسعه‌ی آيين مهر در اروپا، مراسم شب چله به عنوان روز زايش مهر و نور و راستی با شکوه تمام برگزار می‌شده است و پس از استيلای مسيحيت در اروپا، آداب و رسوم آيين مهر که در زندگی مردم و به‌خصوص در ميان روميان نفوذ کرده بود هم‌چنان باقی ماند و با آمدن دين جديد رنگ نباخت . تا سال ٣٥٠ ميلادی تمام فرقه‌های مختلف مسيحيت متفق‌القول روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح می‌دانستند وليکن نفوذ آيين مهر کليسای روم را بر آن داشت تا روز تولد عيسی مسيح را مطابق با تولد مهر يا ميترا قرار دهد تا از التقاط اين دو مناسبت نفوذ بيشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگ‌ترين جشن آيين مهر را در خود حل کنند . با قدرتمند شدن کليسای رم و پس از گذشت زمان، فرقه‌های ديگر مسيحيت به اين سمت و سو گرويدند. ليکن هنوز کليسای ارمنی و ارتدوکس شرقی روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح می‌دانند . آن‌چه از نظر پژوهشگران مسلم است اين است که ٢١ يا ٢٥ دسامبر با توجه به اشاره‌های انجيل به فصل زراعت و اعتدال هوا و هم‌چنين تاريخ دوران اوليه‌ی مسيحيت ، روز ميلاد عيسی مسيح نيست و نفوذ آيين مهر در رسوم کليسا نيز غيرقابل‌انکار است . نخستين مايه‌های جشن کريسمس وايلانوت ميراث و هديه‌ی ايران کهن به جهانيان است که خود تا به امروز در زنده‌نگه‌داشتن آن کوشيده‌است . ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می‎گرفتند و گرد آتش جمع می‎شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند. «میزد» نذری یا ولیمه‎ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین‎های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‎ها و فرآورده‎های خوردنی فصل و خوراک‎های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه ای که آن را « میزد» می نامیدند، بر سفره جشن می نهادند. ایرانیان گاه شب یلدا را تا دميدن پرتو پگاه در دامنه‌ی کوه‌های البرز به انتظار باززاييده‌شدن خورشيد می‌نشستند. برخی در مهرابه‌ها (نيايشگاه‌های پيروان آيين مهر) به نيايش مشغول می شدند تا پيروزی مهر و شکست اهريمن را از خداوند طلب کنند و شبهنگام دعایی به نام «نی ید» را می خوانند که دعای شکرانه نعمت بوده است . روز پس از شب یلدا (یكم دی ماه) را خورروز ( روز خورشید ) و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود ( خرمدینان , این روز را خرم روز یا خره روز می نامیدند ) . در این روز عمدتاً به این لحاظ از كار دست می كشیدند كه نمی خواستند احیاناً مرتكب بدی كردن شوند كه میترائیسم ارتكاب هر كار بد كوچك را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می شمرد.

 

تآثیر یلدا در جشن های دیگر اقوام

  • امری که از شواهد تاریخی حکایت می کند این است که بیشتر رسوم دین مسیحیت از مهرپرستی و یا میتراییسم برگرفته شده است . مانند تولد مسیح در یک آقل که برگرفته شده از تولد میترا در غار است و همچنین شب میلاد مسیح که مصادف با یلدا می باشد , نیز از این آیین کهن آریایی گرفته شده است و همچنین درخت سرو و کاج که در آیین مهر با ستاره ای بر فرازش تزیین می شد . ( ستاره نشانه ایست که بازرگانان را راهنمایی می کند تا به میترا در غار برسند - درخت سرو را از این روی دوست داشتند که نماد آزادگی و مقاومت در برابر تاریکی بود که آثارش را در ادبیاتمان می توانیم به وفور بیابیم - درخت کاج از این روی در کشورهای اروپایی مرسوم شد که محیط طبیعی آنها برای رویش کاج بهتر بود ) . همچنین کلمه‌ی نوئل از ريشه‌ی رومی ناتال به معنی تولد است و همان‌گونه که ذکر شد نام جشن روميان ناتاليس اينوکتوس بوده‌است . بابانوئل با کلاهی شبيه کلاه موبدان آيين مهر ظاهر می‌شود.
  • در حدود ٤٠٠٠ سال پيش در مصر باستان جشن « باززاييده‌شدن خورشيد »، مصادف با شب چله، برگزار می‌شده است. مصريان در اين هنگام از سال به مدت ١٢ روز، به نشانه‌ی ١٢ ماه سال خورشيدی، به جشن و پای‌کوبی می‌پرداختند و پيروزی نور بر تاريکی را گرامی می‌داشتند. هم‌چنين از ١٢ برگ نخل برای تزيين مکان برگزاری جشن استفاده می‌نمودند که نشانه‌ی پايان سال و آغاز سال نو بوده است.
  • در یونان قدیم نیز , اولين روز زمستان روز بزرگ‌داشت خداوند خورشيد بوده است و آ‌ن را خورشيد شکست‌ ناپذير، ناتاليس انويکتوس، می‌ناميدند( که از ریشه ی کلمه ی ناتال که در بالا اشاره شد برگرفته شده است و معنی اش , میلاد و تولد است ) . ریشه های یلدا در جشن دیگر مرسوم در یونان نیز باقی مانده است از مهمترین این جشن های می توان به جشن ساتورن اشاره کرد.
  • در قسمت‌هايی از روسيه‌ی جنوبی , هم‌اکنون جشن‌های مشابهی به‌مناسبت چله برگزار می‌کنند. اين آيين‌ها شباهت بسياری با مراسم شب چله دارد. پختن نان شیرینی محلی به صورت موجودات زنده، بازی های محلی گوناگون، کشت و بذر پاشی به صورت تمثیلی و باز سازی مراسم کشت، پوشانیدن سطح کلبه با چربی، گذاشتن پوستین روی هره پنجره ها، آویختن پشم از سقف، پاشیدن گندم به محوطه حیاط، ترانه خوانی و رقص و آواز و مهم تر از همه قربانی کردن جانوران از آیین های ویژه این جشن بوده و هست . یکی دیگر از آیین های شب های جشن، فالگیری بود و پیشگویی رویدادهای احتمالی سال آینده. همین آیین ها در روستاهای ایران نیز کم و بیش به چشم می خورند که نشان از همانندی جشن یلدا در ایران و روسیه دارند.
  • يهوديان نيز در اين شب جشنی با نام «ايلانوت» (جشن درخت) برگزار می‌کنند و با روشن‌کردن شمع به نيايش می‌پردازند.
  • آشوریان نیز در شب یلدا آجیل مشکل گشا می خورند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند می گذرانند و در خانواده های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.
  • نخستين روز زمستان در نزد خرمديناني كه پيرو مزدك هستند نیز سخت گرامي و بزرگ دانسته مي‌شود و از آن با نام «خرم روز» ( خره روز ) ياد مي‌گردد و آيين‌هايي ويژه در آن روز برگذار می شود . اين مراسم و نيز سالشماري آغاز زمستان هنوز در ميان برخي اقوام ديده مي‌شود كه نمونه آن تقويم محلي پامير و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجيكستان) است.

شب یلدا و عادات مرسوم آن

در آیین کهن , بنابر يک سنت ديرينه آيين مهر شاهان ايرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمين می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپيد به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپيد می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و همه‌ی برده‌ها و خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان ديگران زندگی می‌کردند. رئيس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی يکسان بودند( صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد ) . جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‎نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‎شود. متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می شده است به این صورت که خانواده ها در این شب گرد می آمدند و پیرتر ها برای همه قصه تعریف می کردند . آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوه ها که اکثرا" کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب می شوند که انسان ها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می دهند . در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

درازترین شب سال، شب اول برج جدی. شب چله بزرگ زمستان. این کلمه در سریانی به معنی میلاد است. چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می‌کردند از اینرو بدین نام نامیدند.

خوب ... آخر از همه اینا هم اینکه ۱۳ دی تولد این جانبه تولدم مبارک

راستی برای امتحانام دعا کنین... استاد حالا که اینجا هستی تو تو تو باید بمونی...اوقات خوبی داشته باشید دوستتون دارم دعاتون می کنم دعام کنین. 

 

تو را همچون ستاره های شب یلدا دوست می دارم و تا سحرگاه

دستانت را عاشقانه درآغوش می گیرم و برایت آواز شادی را سر

میدهم و چشمانت را سر سبزترین گذرگاه وجودم میدانم..!

 

تا آپ بعدی خدانگهدار

 

 

پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 توسط آزیتـا |

آسمان كوير...

 

آسمان كوير

 

مقارنه ماه و زهره در افق نياسر

 

سحابي چشم گربه

 

*********

شعری از سهراب سپهری:

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شب‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

“Near the tree
Is a garden-line greener than God’s dream..

Where love is bluer than the feathers of honesty
Walk to the end of the lane, which emerges from behind puberty
Then turn towards the flower of solitude
Two steps to the flower
Stay by the eternal mythological fountain of earth where a transparent fear will visit you
In the flowing intimacy of the space you will hear a rustling sound
You will see a child
Who has ascended a tall plane tree to pick up chicks from the nest of light
Ask him:
Where is the friend’s house?

*************

جنرال موتورز و بیل گیتس

در يكي از نمايشگاه‌هاي كامپيوتري كه اخيرا برگزار شده بود بيل گيتس موسس مايكروسافت و ثروتمندترين مرد جهان صنعت كامپيوتر را با صنعت اتومبيل مقايسه و ادعا كرد: «اگر تكنولوژي جنرال موتورز با سرعتي مانند سرعت پيشرفت تكنولوژي كامپيوتر پيشرفت كرده بود امروز همه ما ماشين‌هايي سوار مي‌شديم كه قيمت‌شان 25 دلار و مصرف بنزين آن 4 ليتر در هر 1000 مايل بود.»

 جنرال موتورز هم در جواب بيل گيتس اعلام كرد: اگر جنرال موتورز هم مانند مايكروسافت پيشرفت كرده بود اين روزها ما ماشين‌هايي با اين مشخصات سوار مي‌شديم:

1- كيسه هوا (airbag) قبل از باز شدن در هنگام تصادف از شما مي‌پرسيد: ? Are you sure

2- بدون هيچ دليلي ماشين شما در روز دو بار تصادف مي‌كرد!

3- هر دفعه كه خط‌هاي وسط خيابان را از نو نقاشي مي‌كردند شما بايد يك ماشين جديد مي‌خريديد!

4- گاه و بيگاه ماشين شما در خيابان‌ها از حركت باز مي‌ايستاد و شما چاره‌اي جز استارت مجدد restart نداشتيد!

5- گاهي اوقات در اثر كارهايي مانند گردش به چپ ماشين شما خاموش Shot down مي‌شد و استارت آن نيز ار كار مي‌افتاد. در اينگونه موارد چاره‌اي جز نصب مجدد reinstall نداشتيد!

6- فقط يك نفر از ماشين مي‌توانست استفاده كند مگر اينكه با خريد ماشين مدل 95 يا NT براي آن صندلي‌هاي بيشتري خريداري مي‌كرديد!

7- ماشين‌هاي مكينتاش با موتور Sun بهتر – پنج بار سريعتر و راحت‌تر از ماشين‌هاي مايكروسافت بودند اما تنها در 5 درصد جاده‌ها مي‌شد اين ماشين‌ها را يافت!

8- چراغ‌هاي اخطار وضعيت بنزين، روغن و آب با يك چراغ General Fault تعويض مي‌شدند!

9- صندلي‌هاي جديد همه را مجبور مي‌كردند تا بدن خود را متناسب و اندازه آنها بكنند!

10-جنرال موتورز خريداران ماشين‌هايش را مجبور به خريد نقشه‌هاي راه‌ها مي‌كرد كه ممكن بود اصلا به درد رانندگان نخورد. هرگونه تلاش براي پاك كردن اين Option منجر به كاهش كيفيت عملكرد تا پنجاه درصد و بيشتر مي‌شد!

11- هر بار كه جنرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه مي‌كرد خريداران ماشين بايد رانندگي را از اول ياد مي‌گرفتند چون هيچ يك از عملكردها و كنترل‌هاي ماشين مانند مدل قبلي نبود!

12- براي خاموش كردن ماشين بايد دكمه استارت را مي‌زدن .

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 توسط آزیتـا |

شهر آرزوها

 

در شهر آرزو های من

نیلوفر های آبی و زورق های شکسته

بر سطحی از شقایق های واژگون شناور هستند

و تا نگاهت به آسمان می افتد

چشم هایت پر می شود از شبنم

..

در شهر آرزو های من

زبان قاصدک های بد خبر ، بسته است

و قامت سبز سرو های بهار، آن چنان کوتاه است

که می توانی هنگام نهار ، نان و سرو و سبزی بخوری!

آه اما

من دیگر بیدار نخواهم شد

این را به تک تک گنجشک ها گفته ام

این را به تمامی حادثه های خوبی که پشت در مانده اند ، گفته ام

و حتی این را به حوض پر از آب خانه ی مادربزرگ هم گفته ام

و زبانم مو در آورد

از بس که گفتم و کسی باور نکرد

دروغ است که می گویند : من همیشه حرف های باور نکردنی می زنم!

تو آیا صدای پای مورچه های خبیث را شنیدی؟

آن هنگام که بر گونه های سرخ شفق رژه می رفتند

و زمین در یک قدمی آسمان بود

باور کن !

من اما دیدم و شنیدم

چه تیر های مهربانی بر قلب شهاب ها فرو نشستند

چه ترانه های مشکوکی بر زبان مادری ابر ها جاری شدند

و عاقبت باران گرفت

و همه چیز را شست

تو آیا تصویر مشوش آن زیباترین پروانه را دیدی؟

آن هنگام که در اوج آبی آسمان چرخ می زد

و ناگهان آواز پلیدی او را به سمت خود فرا خواند

و به او گفت که در کوچه های انتظار ساکن باش

باور کن!

من اما دیدم و شنیدم

که قلب او چگونه در هیجان مردمک هایش دیوانه وار می تپید!

و او که روزی خواب تمامی گل ها را آشفته می کرد

چگونه در مرداب کسالت فرو رفت..

باور کن !

من دیگر بیدار نخواهم شد!


 

چهارشنبه دوم آبان 1386 توسط آزیتـا |

شب رفتنی است.

 


بر دهانش زنجیر بستند

دست هایش را به سنگ مردگان آویختند

 و گفتند: تو قاتلی

       ***

غذایش را، تن پوشش را و پرچمش را ربودند

 و او را در سلولی انداختند

و گفتند: تو سارقی

 از تمام بندرگاه هایش راندند

زیبای کوچکش را ربودند

و گفتند: تو آواره ای

        ***

ای خونین چشم و خونین دست

به راستی که شب رفتنی است

 نه اتاق توقیف ماندنی است

و نه حلقه های زنجیر

نرون مرد، ولی رم نمرده است

با چشم هایش می جنگد

و دانه های خشکیده ی خوشه ای

 دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد..

 

شنبه چهاردهم مهر 1386 توسط آزیتـا |

سوگندهای فیزیکی

شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان.

فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه تون تبریک می گم. انشاءالله فیض لازم رو از این ماه ببریم..

***************************

سوگندهای فیزیکی قرآن

سوگند خداوند به هر مفهومي يا هر پديده اي اشاره به عظمت تاثير و خير كثير آن در زندگاني بشر است از جمله سوگند به سياره آنگاه كه در حركت سقوطي است .


حركت سقوطي چيست؟؟

هر حركتي تحت تاثير نيروي جاذبه سقوطي است. اگر جسمي مانند يك سنگ از فاصله اي از زمين يا خورشيد رها شود مسير حركت سقوطي،  نسبت به زمين يا خورشيد، خط راست است ولي اگر اين سنگ در راستاي عمود بر شعاع حاصل با سرعتي پرتاب شود٬ حركت٬ سقوطي هست ولي مسير سقوط خط راست نيست، يك سهمي است كه شكل اين سهمي بسته به مقدار و راستاي سرعت اوليه متفاوت است.
اگر امكان پرتاب و مقدار سرعت اوليه در راستاي عمود بر شعاع حامل بر اساس محاسبات دقيق باشد، باز هم حركت سقوطي است اما مسير حركت دايره است.
خلاصه تمام حركتهاي تحت تاثير جاذبه٬ سقوطي اند و بسته به شرايط اوليه ممكن است مسير خط راست يا دايره يا بيضي باشد.

شرايط اوليه حركت اجرام سماوي :
1ـ وجود ميدان جاذبه : مهمترين و اساسي ترين شرط اوليه ٬ ميدان جاذبه و زينت دادن تمام نقاط جهان به شدت ميدان جاذبه است كه خلق و آرايش آن فقط در حيطه ي حكمت و قدرت خداست و بس . اگر نقاط جهان به شدت ميدان زينت داده نشده بودند اصلا سقوطي اتفاق نمي افتاد و باراني فرود نمي آمد و حيات رقم نمي خورد و تدبير ماهواره ها ممكن نبود .

2ـ شرايط مناسب : كه در گرو انتخاب فاصله و سرعت اوليه پرتابه و محاسبه ي دقيق ارتباط بين آنها ٬ حكمت بالغه مي طلبد تا سياره اي در مسير بيضي٬ دور خورشيد پيوسته حركت سقوطي داشته باشد .


پس سوگند ( والنجم اذا هوي ) با تمام خير كثيرش به حكمت و قدرت خدا اشاره دارد و اوست كه فرموده : همان طور كه سياره به دور خورشيد گيج و گمراه نيست و به قانون خدا قانونمند است ( ما ضل صاحبكم و ما غوي ) اين سوگند خدا مانند همه ي سوگندهايش دو رويكرد دارد :


الف ) تشويق به تكامل دانش مكانيك است كه در مورد سوگند نهفته شده تا كليد در گنج حكمت خدا به وسيله ي دانشمندان بر روي بشر باز شود كه پرتاب ماهواره از جمله خير كثير است . مي دانيم كه با پرتاب ماهواره انتقال سريع هر گونه اطلاعات از كشوري به تمام كشورهاي جهان بسيار سهل است.

ب ) رويكرد دوم كه در جواب اين سوگند نهفته هست به خير و بركت كثير در قانونمندي به قانون خدا اشاره دارد تا سوء استفاده از نعمت ها از جمله نعمت ماهواره ها رقم نخورد كه در صورت ناشكري ٬ نعمت به نقمت تبديل مي شود و بهشت زندگي به جهنم .

منبع:هوپا

----------------------------------------------

مريخ مي خندد!


در تصوير جديد سطح مريخ يكي از حفره هاي اين سياره به زمينيان لبخند مي زند .

نقشه بردار سراسر مريخ (MGS) هر روزه تصاوير متعددي از سطح مريخ تهيه مي كند. اين تصاوير به اخترشناسان كمك مي كند تا عوارض سطحي مريخ و تغييرات آب و هوايي سياره سرخ را زير نظر داشته باشند. اخيرا MGS تصويري از يك گودال مريخي موسوم به دهانه Galle تهيه كرده است. اين گودال كه به شكل غير رسمي به صورتك خندان مريخي موسوم است در تصوير جديد لبخند خود را آشكارتر از قبل نمايش مي دهد. اين تصوير در اوايل فصل زمستان از نيمكره جنوبي مريخ گرفته شده است.

 

در اين هنگام لايه اي از رفك هاي دي اكسيد كربن بر سطح مريخ ظاهر مي شود كه در اين تصوير سايه روشن هاي سفيد – خاكستري را به وجود آورده اند. اين اختلاف رنگي ايجاد شده بر اثر برف هاي دي اكسيد كربن باعث آشكار تر شدن لبخند مريخي شده است. شاید در اين شرايط بهتر باشد كه آن را قهقهه ي مريخي بناميم . حفره Galle در مختصات 51 S و 31 W قرار دارد و خورشيد از جهت بالا و سمت چپ تصوير به اين موضع مي تابد. قطر اين دهانه خندان 230كيلومتر است.


پيش از اين نيز تصويري از يك صورت مريخي در تصاوير وايكينگ به دست آمده بود كه بحث هاي فراواني در خصوص امكان وجود هوش فرازميني به وجود آورد اما بعدها معلوم شد كه بازتاب نور از يكي از كوه هاي مريخ عامل ايجاد آن صورتك بوده است.

www.nojum.ir :منبع

**************************

 

 پایان!
خط آخر نامه های خوانده نشده!
واژه ای شگرف و پر معنا!
پایان... نشانه ی چیست؟
خیره در چشمان معشوقت روبروی هم , سکوت, بغض , فریاد بی صدا , و واژه ای که همواره در ذهنت تکرار می شود. آنچنان زل زده ای که گویا دیگر نخواهی دید!
بر می گردی و آرام آرام دور می شوی! قدم زنان بی آنکه نگاهت را به پشتت متمایل کنی می روی و می روی.
و نگاهت می کند آنکه گفته بود:
پایان
آنقدر نگاهت می کند تا در شلوغی هجوم انسانها محو گردی و...
اینجاست لحظه ی آغاز یک پایان دیگر!
و اکنون
.
.

 

پایان.

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 توسط آزیتـا |

رویای صادقانه

 

  حضرت مهدي(عج) فرمودند: «همانا من براي شيعه اي که مصيبت جد شهيدم را ياد کند و سپس براي تعجيل در فرج و تاييد ( امر من ) دعا نمايد،  دعا خواهم کرد»

از پنجره دلم كه قابی شكسته دارد صدايت می زنم
نسيم نام تو بر لبهايم می وزد
خيال سبزت هميشه با من است
تو اين جايی، در قاب پنجره هايی كه رو به باغ خدا باز است
دستهايت طراوت و سبزی را تكرار می كند
از نگاهت ستاره و مهتاب مي چكد
خورشيد ذره‌ای از مهربانی توست
               اگر ابر می بارد
                            اگر گل می رويد
                                        پرنده اگر می خواند
                                                      چشمه اگر می جوشد
                                                                  رود اگر می خروشد
                                                                                      برای توست
زيرا تو آن رويای صادقانه‌ای كه ظهورت مرهم تمام زخمهاست
تو آن قدر زلال و پاكی كه از غبار پنجره ها دلت می گيرد
شايد پيش از آمدنت باران ببارد و آسمان، تمام كوچه‌ها و خانه‌ها را بشويد
        اي سبز
                    اي بهار
                              اي نور
                                      اي اميد
دستهای مهربانت را كه از نوازش لبريز است
و نگاه روشنت را كه آئينه صداقت است
دوست می دارم
بگو چشمهای ما كجا مهربانی نگاه تو را می نوشد
و دلهای ما كی با ظهور تو آرام می گيرد.

                                                   

بسم الله الرحمن الرحيم  اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَةِ بْنِ الْحَسنْ، صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ علی آبائِه، فى هذِهِ السّاعَةِ وَ فى كُلِّ ساعَةِ، وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً، حَتّى تُسْكِينَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِعَهُ فيها طَويلا ً   برحمتک يا ارحم الراحمين /  يا وصي الحسن ، والخلف الحجة ، أيها القائم المنتظر المهدي ، يا ابن رسول الله يا حجة الله على خلقه ، يا سيدنا ومولانا ، إنا توجهنا واستشفعنا وتوسلنا بك إلى الله ، وقدمناك بين يدي حاجاتنا ، يا وجيها عند الله ، اشفع لنا عند الله.

                                          حضرت امام جعفر صادق عليه السلام:

                  « اِنّ لِعَلِىٍّ (عليه السلام) فِى الاَْرْضِ كَرَّةً مَعَ الْحُسَيْن، اِبْنِه صلوات الله عليهما.»

                                       (بحار الانوار ج 53 ص 74 حديث 75)

 

« بدرستى كه براى (اميرالمؤمنين) على عليه السلام و فرزندشان حسين صلوات الله عليهما بازگشتى به اين زمين خواهد بود.»

 

اگر چه در طول تاريخ، هميشه اهل باطل بر اهل حق چيره بوده اند، و فرياد حقّ و حق خواهى را در كام استكبار خويش خاموش كرده اند، و آن روزگار سياهى كه بر سر بشرّيت آورده اند، حقّ تلافى آن در دنيا ادا نمى شود. امّا چنين نيست كه هميشه دنيا هم به كام آنان بچرخد و روزگارانى خواهد رسيد كه بهترين خوبان عالم، دوباره به اين عالم باز گردند و آن چنان كه بايد در دنيا حكومت شود حكم فرما مى شوند.

 

              چرخ گردون گر دو روزى بر مرداد ما نگشت / دائماً يكسان نماند حال دوران، غم مخور

 

 آرى ائمه ما در آن زمانه به اين عالم باز خواهند گشت، و از آن بزرگواران چنين روايت آمد:

« از ما نيست كسى كه به بازگشت ما ايمان نداشته باشد.»(1)

 

آن بزرگ راستگويان و مولاى موحدان، اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليهما به اين عالم باز خواهند گشت، و براى وجود مطهّرش قبّه گاهى و بارگاهى مجلل در نجف بپا خواهد شد،(2) و حسين شهيدش عليه السلام نيز باز خواهد آمد(3)، و آن روز روزگارى دگر خواهد بود.

 

و چنين حكايت شده كه صادق آل محمّد عليهم السلام، زير لب هاى مبارك، اين شعر را ترنّم می فرمود: لكلّ اُناس دَولَةٌ يَرقَبُونَها وَ دَولَتُنا فى آخرِ الدَّهر يظهر(4)

 

----------------------------------------

1. حضرت امام صادق(عليه السلام): «ليس منّا من لم يؤمن بكرّتنا»

بحار الانوار ج 53 ص 92 حديث 101

 

2. «ثم يخرج الصديق الأكبر اميرالمؤمنين على بن أبى طالب (عليه السلام) و ينصب له القبّة بالنجف.»

بحارالانوار ج 53 ص 16

 

3. « سئل عن الرجعة أحق هى؟ قال: نعم. فقيل له من أوّل من يخرج؟ قال: الحسين يخرج على أثر القائم(عليهما السلام)»

بحار الانوار ج 53 ص 103 حديث 130

 

4 ــ يعنى: هر دسته از مردم را دولتى است كه انتظار آن را مى كشند، و دولت ما (آل محمد عليهم السلام)در پايان روزگار ظاهر مى شود. منتهى الآمال: ج 2 فصل دوم، ذكر جمله اى از خصايص حضرت صاحب الزمان، خصيصه 46

 

پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط آزیتـا |

مولود کعبه

 ولادت مولود کعبه مبارک  

حديث قدسي:همانا علي پرچم هدايت وپيشواي دوستان من و روشني بخش كساني است كه مرا اطاعت ميكنند. نور الثقلین ج ۵ ص۷۳

----------------------------------------------------------------------------------------------------

حدیثی از امام علی(ع):

حضرت علی علیه السلام: مراقب افکارت باش که گفتارت می شود مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود مراقب رفتارت باش که عادتت می شود مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

علی (ع) فرزند ابو طالب بود. وی ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطي که در مکه اتفاق افتاد بنا به در خواست پيغمبر اکرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموي خود يعني پيامبر منتقل گرديد و تحت سرپرستي و پرورش مستقيم آن حضرت درآمد. پس از چند سال که پيغمبر اکرم (ص) به موهبت نبوت نايل شد و براي نخستين بار در (غار حرا) وحي آسماني به وي رسيد وقتي که از غار رهسپار شهر و خانه خود شد , شرح حال را فرمود ,  علي (ع) به آن حضرت ايمان آورد و باز در مجلسي که پيغمبر اکرم (ص) خويشاوندان نزديک خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود.

نخستين کسي که از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصيه و وزير من خواهد بود , تنها کسي که از جاي خود بلند شد و ايمان آورد علي (ع) بود و پيغمبر اکرم (ص) ايمان او را پذيرفت و وعده هاي خود را درباره اش امضا نمود و از اين روي علي (ع) نخستين کسي است در اسلام که ايمان آورد و نخستين کسي که هرگز غير خداي يگانه را نپرستيد.

  علي (ع) پيوسته ملازم پيغمبر (ص) بود تا آن حضرت از مکه به مدينه حجرت نمود و در شب هجرت نيز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند , علي (ع) در بستر پيغمبر اکرم (ص) خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد و پس از آن حضرت مطابق وصيتي که کرده بود , امانتهاي مردم را به صاحبانش رد کرده , مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر برداشته به مدينه حرکت نمود.

در مدينه نيز ملازم پيغمبر اکرم (ص) بود و ان حضرت در هيچ خلوت و جلوتي علي را کنار نزد و يگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وي تزويج نمود و در موقعي که ميان اصحاب خود عقد اخوت مي بست او را برادر خود قرار داد.

علي در همه جنگها که پيغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که ان حضرت او را در مدينه به جاي خود نشانيده بود و در هيچ جنگي پاي به عقب نگذاشت و از هيچ حريفي روي نگردانيد و در هيچ امري مخالفت پيامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود:

هرگز علي از حق و حق از علي جدا نمي شود.

علي (ع) در روز رحلت پيامبر اکرم 33 سال داشت و با اينکه در همه فضايل ديني سرآمد و در ميان اصحاب پيغمبر ممتاز بود به عنوان اينکه او جوان است و مردم به واسطه خون  هايی که در جنگ ها پيشاپيش پيامبر اکرم (ص) ريخته با وي دشمنند از خلافت کنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از شئونات عمومي به کلي قطع شد وي نيز گوشه خانه را گرفته به تربيت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خليفه پس از رحلت پيامبر اکرم(ص) بود گذرانيده و پس از کشته شدن خليفه سوم مردم با ان حضرت بيعت نموده و به خلافت برگزيدند.

آن حضرت در خلافت خود که تقريبا 4 سال و 9 ماه طول کشيد سيرت پيامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به ضرر برخي از سودجويان تمام مي شد و از اين رو عده اي از صحابه که پيشاپيش آنها عايشه , طلحه ,  زبير و معاويه بودند خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بناي شورش و آشوب گري گذاشتند.

آن حضرت براي خوابانيدن فتنه جنگي با عايشه و طلحه و زبير در نزديکي بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگي با معاويه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفين معروف است و يک سال و نيم ادامه داشت و نيز جنگي با خوارج که در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است . به اين ترتيب در ايام خلافت خود بيشتر مساعي آن حضرت صرف رفع اختلافات داخلي بود و پس از گذشت زمان کوتاه صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجري در مسجد کوفه در سر نماز به دست ابن ملجم که از خوارج بود ضربتي خورده و در شب بيست و يکم همان ماه به شهادت رسيدند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه پنجم مرداد 1386 توسط آزیتـا |

کیه اون غریبه..

 

کیه اون غریبه که همیشه با توئه

واسه من غریبه اما یه جور آشنای توئه

وقتی با هم می شمریم

ما دو تائیم من و تو

اما اون دور دورا دور از خونه مون

یه غریبه با توئه

یه شبح یا یه سایه ی سیاهه

نمی دونم نمی دونم یه زنه یا که یه مرده

اما... آه...

 می دونم خوب می دونم یکیه میونمون

یکی دور از خودمون

میاد اونجا با تو و میونمون

که بخشکونه نگامون

تا بسوزونه دلامون

وقتي كه تو نيستي..

وقتی که تو نیستی

آینه می ماند و خانه ی بی خورشید

و یک دل بی قرار و بارانی

قلم دلتنگی را بر می دارم

ناله را به رنگ بنفش تند

بر صفحه دلم می کشم

 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 توسط آزیتـا |

ضمیر نا خود آگاه

میلاد با سعادت بانوی دو عالم فاطمه ی زهرا (س) بر پیروان حضرتش مبارک باد. 

*************************

«این نیروی تخیّل است که برق این شهر را به وجود آورد» تیلر

 

تعیین هدف مستلزم گردآوری کلّیه ی اطّلاعات و سپردن آنها به مغز، بررسی یکایک موارد و نیز مشورت با افراد خبره و آگاه است. برای اطّلاع بیشتر از واکنشهای مغز لازم است به اثر معجزه آسای ضمیر نا خود آگاه یا ضمیر باطن اشاره شود.

 

متأسفانه کارکرد ضمیر نا خود آگاه برای همه روشن نیست و فقط برخی از افراد در تنگناها از ضمیر باطن خود یاری می طلبند. امروز در مورد این ضمیر و نقش آن در زندگی صدها کتاب نوشته شده که همگی در یک مطلب همصدا هستند: آرزوها و اهداف خود را به ضمیر باطن بسپارید تا با دقت روی آن کار کند و نتیجه ی صحیح را در اختیارتان قرار دهد.

دکتر ماکسول مالتز در کتاب روانشناسی تصویر ذهنی یا علم کنترل ذهن می گوید:« مغز و دستگاه عصبی انسان دارای مکانیزم هدفجویی است که به طور خودکار برای رسیدن به یک هدف بخصوص، درست مثل موشک یا اژدری که راه خود را به سوی هدف می یابد، فعالیت می کند. » به عبارت بهتر، مغز آن قدر بر هدف مورد نظر تمرکز می کند تا سرانجام به پاسخ مطلوب برسد.

ما همه استعداد نابغه شدن را داریم، به شرطی که قادر به استفاده از اندیشه ی خلّاق خود باشیم. دکتر ژوزف مورفی در کتاب قدرت تفکّر می گوید:« ضمیر باطن ایده، عقیده و ایمان مسلط را با آغوش باز می پذیرد.» پس اراده کنید و اجازه دهید ضمیر

ناخود آگاه شما کانون آرمانها، اهداف و خواسته هایتان باشد.

ضمیر نا خودآگاه چون سایر اعضاء بدن موقّتا به خواب نمی رود بلکه پیوسته در حال فعّالیت و تکاپوست . بنابراین افکار مثبت و منفی شما ، خواسته یا نا خواسته ، به ضمیر ناخود آگاه راه می یابد و زیر نگاه موشکافانه آن مورد ارزیابی قرار می گیرد.البته بهتر است با به کار گیری « اراده » افکار مثبت و سازنده را به ضمیر نا خود آگاه انتقال دهید، زیرا افکار منفی و مخرب پاسخهای نا خوشایندی به دنبال خواهد داشت . ضمیر باطن همواره به خواسته های درونی اعم از مثبت یا منفی پاسخ می دهد. در نتیجه ، اگر از موضوعی بترسید و دائما آن را با خود تکرار کنید ، مغز نیز بدون تبعیّت از شما همان پاسخی را می دهد که شما پیش خود تکرار کرده اید.

و به گفته ی ادموند اسپنسر:«  این افکار ماست که ما را شاد یا ناشاد ، ثروتمند یا فقیر، خوشبخت یا بدبخت می سازد.»

هرگز ذهن خویش را با این افکار که من عوض شدنی نیستم این جوری به دنیا آمدم، زندگیم با این حرفها تغییر نمی کند و یا وضع من با دیگران فرق دارد آلوده نسازید، زیرا اندیشه منفی همواره به نتایج منفی می انجامد . سعی کنید زندگی را از دریچه ای دیگر ببینید تا پاسخی جدید و امید بخش نصیبتان گردد. خود را از شرّ افکار نا امید کننده و منفی برهانید، فقط در این صورت است که می توانید به آرزوهای دور و درازتان جامه ی عمل بپوشانید. مطلب مهمّی که همواره باید در نظر داشته باشید ، توصیه ی ماکسول مالتز است. او می گوید :« سعی کنید در آن واحد تنها یک مسئله را به مغز بسپارید.» به این ترتیب ، شما باید در هر لحظه تمام آگاهی خود را بر یک کار متمرکز سازید و بقیّه را به طور موقّت رها کنید . پس از حلّ یک مشکل، خواسته ی دیگری را به مغز بسپارید و در انتظار راه حل باشید.

 

منبع : راز موفقیت در بازار کار

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

هفت من

 

شنبـــه : من گذشته رو فراموش می کنم. حال رو غنیمت می شمارم و به فردا امیدوار هستم.

 

یکشنبه : آنچه سرنوشت من رو تعیین می کنه، شرایط زندگیم نیست بلکه تصمیم های منه.

 

دوشنبه : هیچوقت نمی گذارم که شکست من رو تعریف کنه، بلکه من شکست خودم رو تعریف می کنم.

 

سه شنبه: من می دونم که در این دنیا باید سرزنده باشم، بعد از مرگ تا ابد فرصت دارم برعکس عمل کنم.

 

چهار شنبه: گریه با من به دنیا اومد ولی خنده رو باید یاد بگیرم.

 

پنجشنبه: من باور دارم که غیر ممکن ها ممکن خواهند شد.

 

جمعـــــه: من هفته ای رو که گذشت مرور می کنم.

 

شنبه نهم تیر 1386 توسط آزیتـا |

فاطمه کیست؟

السلام علیک یا فاطمة الزّهرا سیّده نساء العالمین

پس از مرگ ابوطالب دشمنى و كينه توزى به اوج رسيده است گروهى از ياران و خويشان نزديك پيغمبر به حبشه پناه برده اند، گروهى در زير شكنجه ها بسر مى برند، سختى و تنهائى و فقر و آزار قريش شدت يافته است، و اكنون محمد كه پنجاه سال از عمرش مى گذرد و حياتش سندان همه ضربه هاى بى امان شده است، با فاطمه، دخترك غمگينش، تنها زندگى مى كند.
اما... نه، دست تقدير، پسرى را نيز، با داشتن پدر، به اين خانه آورده است و كسى نمى داند كه در پس پرده چه نقشى مى بازد؟
على.
آرى على نبايد در خانه پدر ببالد و بپرورد اما بايد از كودكى در كنار فاطمه باشد و در خانه پدر فاطمه ساخته شود. سرنوشت اين كودك، با سرنوشت اين پدر و اين دختر پيوندى شگفت دارد.
تاريخ دارد كار خودش را مى كند، در آرامشى اسرارآميز و پر از ابهام، طرح طوفانى در انديشه مى پرورد كه فردا برانگيزد و بت هاى سخت و سنگ، نگهبانان اشرافيت و قوميت و انحصار طلبى و تضاد و تبعيض، را فروشكند و آتش هاى فريب روحانيت دربارى را در آتشگاه پارس بميراند و كنگره عظيم كاخ هول را در مدائن فرو ريزد و امپراطورى شهوت و خون و اسارت را در رم، به دريا ريزد و بزرگتر از اين همه، در انديشه و دلها، زنگار سنت ها و بند عادت ها و چرك خرافه ها واساطير پوسيده و تعصب ها و عاطفه ها و عقيده هاى متعفن ضد انسانى را، همه، بتراشد و بگسلد و بشويد و "ارزش ها" و "افتخارها" را واژگون سازد، عوض كند و در فضاى آلوده به افسانه هاى تبار و نژاد و مفاخر اشرافيت و قدرت و حماسه هاى قساوت و غارت و پرستش خاك و خون و خان وبت و همه چيز و چيزك ها، موجى از آزادى و برابرى و عدالت و جهاد و خود آگاهى برانگيزد و توده گمنام و بى فخر و تبار را بر خداوندان هميشه زمين برشوراند و بجاى تاريخ استخوان هاى پوسيده وسنگ قبرهاى ريخته وسلسله هاى تيغ و طلا، تاريخى از خون و حيات و حركت مردم بنگارد و سلسله اى آغاز كند از وارثان اين آخرين "چوپان مبعوث" كه هريك جبه اى از "شهادت " بر تن دارند و تاجى از "فقر" و عمر را همه يا در ميدان نبرد بسر آورده اند و يا در تعليم خلق و يا در زندان ستم و در اين رسالت خطير تاريخ، فاطمه نخستين آغاز است و در اين كار، تاريخ به يك "على" نيازمند است.
اين است كه دست مهربان فقر، كودك ابوطالب را با داشتن پدر، به خانه عموزاده مى آورد تا روان او با جاهليت آلوده نگردد تا هنگامى كه وحى مى رسد وى از نخستين پيام حضور داشته باشد، تا از لحظه اى كه بعثت آغاز مى شود، وى در متن حوادث بيفتد و در كوره رنجها و كشاكشها و انديشه ها آبديده شود، تا در هجرت مسئوليت خطيرش را ايفا كند، تا در صحنه هاى بدر و احد و خيبر و فتح و حنين... تضمين كننده پيروزى انقلاب اسلام باشد و... تا در كنار فاطمه، بزرگ شود و بالاخره تا با فاطمه "خاندان مثالى" انسانيت را پديد آرد و تاريخى نو را، در ادامه كار ابراهيم، آغاز كند.
روزها و شب ها اين چنين مى گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنيمت و فتح، و على، در عزلت سردش ساكت، و فاطمه، در انديشه مرگ، انتظار بيتاب رسيدن مژده نجاتى كه پدر داده بود.
هر روز كه مى گذشت براى مرگ بى قرارتر مى شد، تنها روزنه اى كه مى تواند از زندگى بگريزد. اميدوار است كه با جانى لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد.
چه نيازى داشت به چنين پناهى، چنين آرامشى. اما زمان دير مى گذرد. اكنون، نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نمى رسد.
چرا، امروز دوشنبه سوم جمادى الثانى است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر.
كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه وداع با على چه دشوار است.
اكنون على بايد در دنيا بماند.
سى سال ديگر!
فرستاد "ام رافع" بيايد، وى خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
-
اى كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم، با دقت و آرامش شگفتى غسل كرد و سپس جامه هاى نوى را كه پس ازمرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود پوشيد، گويى از عزاى پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مى رود.
به امر رافع گفت:
-
بستر مرا در وسط اطاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظه اى گذشت و لحظاتى...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روى محبوبش كه در انتظار او بود گشود.
شمعى از آتش و رنج، در خانه على خاموش شد.
و على تنها ماند.
با كودكانش.
از على خواسته بود تا او راشب دفن كنند، گورش را كسى نشناسد، آن دو شيخ از جنازه اش تشييع نكنند.
و على چنين كرد.
اما كسى نمى داند كه چگونه؟ و هنوز نمى داند كجا؟ در خانه اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج على است، امشب بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوى آرام على دارد. و على كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بى پيغمبر، بى فاطمه، همچون كوهى از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعتها است.
شب -خاموش و غمگين- زمزمه درد او را گوش مى دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بى وفا و بدبخت، سكوت كرده اند، قبرهاى بيدار و خانه هاى خفته مى شنوند...

از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است، فاطمه يك "زن" بود، آنچنان كه اسلام مى خواهد كه زن باشد. تصوير سيماى اورا پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كوره هاى سختى و فقر و مبارزه و آموزش هاى عميق و شگفت انسانى خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وى در همه ابعاد گوناگون "زن بودن " نمونه شده بود.
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر"، در برابر شويش.
مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وى خود يك "امام" است. يعنى يك نمونه مثالى، يك تيپ ايده آل براى، يك "اسوه" يك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد.
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"
مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

فرازهایی بود از"فاطمه فاطمه است " دکتر شریعتی

 

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 توسط آزیتـا |

ماورای ابرها...

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم

 

تا زماني که مرا به ياد آوري هرگز چندان زتو دور نخواهم بود


مرا با صداي بلند بخوان من مي توانم صداي تو را از ماوراي ابرها بشنوم...

 


 

 

سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 توسط آزیتـا |



سلام .من آزیتام تو این وبلاگ(تقریبا)همه چی می ذارم. از نجوم خيلي دوست دارم مطلب بذارم خب اگه مطلبي به درد بخور پيدا كرديد درباره نجوم یا هر مطلب جالب دیگه ای خوشحال می شم بهم معرفی کنید بذارم. خوش باشید.

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
مزخرفستان
عبدالزّهرا
شبهای نیلوفری
شهاب ثاقب
تنهای روزگار
Anti Love
وصف شب
صفیر شب
دنیای خنده
صمیمی
زندگی زیباست(djali)
هر چی دلت بخواد
میلاد(djdragon)
نفرین به تو و عشق تو!
حسام
کوششی برای زندگی بهتر..
پائیز..
فاطمیون
مسیحا
راز عشق
علی
علی بلک
من فاحشه نبودم
در فصل لبخندهای گمشده..اینجا هیچ چیز مهربان نیست
احمدی
hassan
KAZ
کمیل
سروش
امید من (آیناز)
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme